لحظه و نحوه شهادت
به روایت از محبت محبتی : روزی همهی اعضای خانواده دور هم نشسته بودیم. که فرزندم سهراب رو به مادرش کرد و گفت: مادرجان قصد دارم به سربازی بروم و بعد از اتمام دورهی 2 سال سربازی در سپاه بمانم تا این حرف را گفت، مادرش ناراحت شد و گریه کرد و به ایشان گفت: شما همین دو سال را خدمت کن لازم نیست در سپاه بمانی. گفت: مادرجان از کجا معلوم شاید در همین مدت دو سال خدمت سربازی به شهادت برسم. مادرش گفت: من تو را براحتی بزرگ نکردم که به همین زودی تو را از دست بدهم. میخواهم تو را داماد کنم و آرزویم این است که تو را در لباس دامادی ببینم. گفت: مادر جان شما مرا در لباس دامادی نمیبینید چون من به شهادت میرسم. وقتی به سربازی رفت تقریباً بعد از یک سال به درجهی رفیع شهادت نائل آمد.
ثبت دیدگاه