شناسه: 85305

لحظه و نحوه شهادت

به روایت از محبت محبتی : روزی همه‌ی اعضای خانواده دور هم نشسته بودیم. که فرزندم سهراب رو به مادرش کرد و گفت: مادرجان قصد دارم به سربازی بروم و بعد از اتمام دوره‌ی 2 سال سربازی در سپاه بمانم تا این حرف را گفت، مادرش ناراحت شد و گریه کرد و به ایشان گفت: شما همین دو سال را خدمت کن لازم نیست در سپاه بمانی. گفت: مادرجان از کجا معلوم شاید در همین مدت دو سال خدمت سربازی به شهادت برسم. مادرش گفت: من تو را براحتی بزرگ نکردم که به همین زودی تو را از دست بدهم. می‌خواهم تو را داماد کنم و آرزویم این است که تو را در لباس دامادی ببینم. گفت: مادر جان شما مرا در لباس دامادی نمی‌بینید چون من به شهادت می‌رسم. وقتی به سربازی رفت تقریباً بعد از یک سال به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه