فکاهی وقایع خنده دار
یادم هست من و محمود بعد از اتمام آموزش تا به ما مرخصى دادند و نزدیک عید بود. به هر سختى که بود خودمان را به تهران رساندیم. دوستان دیگر با دادن پول به رانندههاى اتوبوس راهى مشهد شدند. اما ایشان اصرار داشتند تا با قطار برویم. بالاخره یک شب قبل از عید بودکه به مشهد رسیدیم از راه آهن که بیرون آمدیم. ماشین به سختى گیر مىآمد. ناگهان چشممان به یک لودر که آرم شهردارى داشت افتاد و راننده بوق زد و با اشاره دست به ما گفت: بروید سوار بیل لودر شوید. ما سوار شدیم و تا حرم ما را آورد. اگر چه خنده دار است ولى به عنوان یک خاطره جذاب و بیادماندنى در ذهن من همچنان باقى مانده است.
ثبت دیدگاه