شناسه: 85522

عشق شهادت

در تاریخ 66/5/29 یک هفته قبل از شهادت از پادگان برونى او را نزد خود در منطقه‏اى دیگر آوردم تا یکى از دوستان با او صحبت کند تا شاید قانع شود و برگردد و درسش را بخواند. دوستم که حدود یک ساعت با او صحبت کرده بود عصبى شده بود از آن همه حرف زدن. او سرش را بالا آوردو لبخند معنى دارى به او مى‏زند و مى‏رود. دوستم بعداً به من گفت: او را رها کن. او دیگر مال این دنیا نیست. بعد از چند وقت که خبر شهادتش را به دوستم داد او خیلى براى او گریه کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه