خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی بتول خسروشیری: حدود دو ماهی بود که فرزندم در منطقه بود و از او خبری نداشتیم شب خواب دیدم که به قبرستان رفته ام و سر مزار پدر بزرگ شهید نشسته ام و گریه می کنم. خیلی دلم گرفته بود ناگهان پدر بزرگش یک گردنبند بزرگ طلا به گردنم انداخت و گفت عروسم من این گردنبند را به تو هدیه می دهم بلند شو و برو و هیچ نراحت نباش، فردا شب فرزندم براتعلی میهمان من است. صبح که از خواب بیدار شدم به فکر خواب دیشب بودم که پدرش آمد و خبر شهادت فرزندمان را آورد.
ثبت دیدگاه