خاطرات جنگي
راوی محمود احمدی: یادم هست یک روز با کمپرسی از جزیره مجنون داشتیم می آمدیم. احمد به من گفت: چه خبر؟ گفتم: جلو را حسابی گرفته اند زیر آتش و یک روز دارند می زدنند، گفتم: با این وجود شما می خواهی جلو بروی و آب ببری. گفت: بله. گفتم: آخر صد در صد شما را می زدنند گفت: هر چه قسمت باشد همان می شود باید بروم. بعد رفت و آب را هم سالم به نیرو ها رساند و خدا را شکر سالم هم به عقب برگشت.
ثبت دیدگاه