فعالیت در بسیج
به روایت از علی اصغر قنبری : در دوران جوانی غلامرضا بیشتر شبها به پایگاه بسیج می رفت و تا دیر وقت و گاهی تا صبح در همان جا می ماند و من هم از رفتن او به پایگاه ناراحت بودم و یک روز به مسئول پایگاه گفتم : چرا بدون اجازه ی من فرزندم را به پایگاه می آورید . مسئول پایگاه به من گفت : ما فرزند شما و دیگر بسیجیان را به پایگاه نمی آوریم بلکه این خودشان هستند که با علاقه و شور و شوق بسیار به اینجا می آیند و من هم با آنان همکاری لازم را دارم . بعد با ناراحتی به منزل برگشتم و غلامرضا هم پشت سر من به خانه آمد و گفت : پدر ، چرا ناراحت و نگران هستی . مگر خون ما رنگین تر از شهیدان و رزمنده گانی است که با تمام وجود در جبهه های نبرد برای حفظ مرز و بوم اسلامی و کیان این مملکت می جنگند و اگر ما هر شب تا دیر وقت به منزل نمی آییم شما نباید دلواپس و نگران باشید و اگر ما به پایگاه ها نرویم و آنجا را خالی بگذاریم ، پس چه کسی باید به آنجا برود و در مواقع نیاز با پایگاه و بسیج همکاری نماید . سرانجام مرا با این صحبتها متقاعد و توجیه کرد و بعد از آن من دیگر مخالفت نکردم.
ثبت دیدگاه