شناسه: 87432

خبر شهادت

روزی که شهید را به اسفراین آورده بودند، روز پنجم آذرماه 66 بود. اول به برادرش حسن قربانی که در سپاه کار می کرد خبر داده بودند. حسن رفته بود جنازه برادرش را دیده بود و برگشت خانه، و بدون این که چیزی بگوید و یا ناراحتی از خود نشان بدهد، عکس شهید را برداشت. پرسیدم چه می خواهی؟ جواب داد:" عکس را برای پرونده می خواهم." درحال رفتن از خانه پدرش را می بیند که در حال رفتن به راهپیمایی روز بسیج بود. به پدرش می گوید:" پدر بیا شما را کار دارم." وقتی پدرش حال نگران او را می بیند می گوید:" چیزی نگو، إنا لله و انا إلیه راجعون." و می فهمد که پسرش به شهادت رسیده است. می گوید:" الآن کجاست؟" حسن می گوید:" در سردخانه بیمارستان و با هم به دیدن او می روند. ولی پدرش با صبر و تحمل زیاد وقتی جنازه شهیدش را می بیند دست به آسمان بلند می کند و می گوید:" خدایا این هدیه ناقابل را به کرمت از من قبول کن و او را با شهدای صدراسلام و شهدای کربلا محشور گردان."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه