شناسه: 87436

عشق شهادت

زمانی که ما اعزام شدیم ما را به اهواز اردوگاه شهید بروجردی بردند. من اطلاع نداشتم که محمد قربانی هم آنجاست. روزی من توی پادگان مشغول قدم زدن بودم، که یک دست لباس بسیجی شسته شده روی طناب پهن بود، پشت لباس بسیجی انواع عکسهای تانک و عکس شهید فهمیده کشیده شده بود و نوشته ی یا زیارت یا شهادت نوشته شده بود. من این لباس را برداشتم و بدون آنکه بدانم مال چه کسی است، چون به عکسهای روی آن علاقه مند شده بودم، با خود به گردان آوردم. روز بعد همه ی بچه های گردان ما، این عکسها را روی لباس خودشان کشیدند. محمد قربانی دیده بود که بچه ها این تصاویر را روی لباس خود کشیده اند، و فهمیده بود که این تصاویر از روی عکسهای لباس او چاپ شده است. سراغم را گرفته بود تا مرا پیدا کند. وقتی مرا پیدا کرد گفت:" شنیده ام این عکسها از روی لباس شما کشیده شده، اگر امکان دارد برای لباس من هم این تصاویر را نقاشی کن." بدون اینکه به من بگوید این لباس مال من است و چون ایشان را دیده بودم خیلی خوشحال شده بودم، همان لباس خودش را به خودش هدیه کردم. در ضمن نمی دانستم که این لباس مال خود اوست. بعد از دو روز ماجرای لباس را تعریف کردم او گفت:" آن لباس مال من بوده است." به او گفتم: چرا همان اول نگفتی؟ گفت:" چون شما برداشته بودید نمی خواستم پیش دوستانت شرمنده شوی و بعد شروع به کشیدن تصاویری روی لباسم کرد" و گفت:" وقتی من این عکسها را می کشیدم خودم را برای شهادت صددرصد در راه خدا آماده می کردم و با این عکسها پیمان شهادت با خدا بستم." بعد از یکسال و چند ماه که از این ماجرا گذشت، در محوری که ایشان و 4 نفر تخریب چی رفته بودند تا محور را باز کنند با همان لباس به شهادت رسید. وقتی من رفتم کنارش دیدم با همان لباس به شهادت رسیده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه