خاطرات سیاسی
در دوران انقلاب یکروز درچهارراه شهدا شلوغ شده بود. و مردم از دست مأموران حکومتی فرار می کردند . جواد هم که آنجا بود فرار می کند . که ناگهان احساس می کند کسی او را از پشت گرفته است و هر چه می گوید : ولم کن ، فایده ای ندارد . جیب کتش پاره می شود . وقتی به عقب نگاه می کند می بیند جیب کتش به دسته موتور گیر کرده است .
ثبت دیدگاه