شناسه: 87558

مظلومیت شهید

یک روز جواد با بچه های همسایه بازی می کرد که یکی از بچه ها جواد را می زند و جواد هیچ چیز به او نمی گوید. مادر ان بچه هم وقتی آمد جواد را زد. جواد باز هم چیزی نگفتک اما روزی که جنازه شهید را آوردند همان زن همسایه مثل باران اشک می ریخت و ناله می کرد. که چرا من آن بچه مظلوم و بی گناه را زده ام.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه