مظلومیت شهید
یک روز جواد با بچه های همسایه بازی می کرد که یکی از بچه ها جواد را می زند و جواد هیچ چیز به او نمی گوید. مادر ان بچه هم وقتی آمد جواد را زد. جواد باز هم چیزی نگفتک اما روزی که جنازه شهید را آوردند همان زن همسایه مثل باران اشک می ریخت و ناله می کرد. که چرا من آن بچه مظلوم و بی گناه را زده ام.
ثبت دیدگاه