خاطرات شناسه: 87929 ۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۹:۵۱ 0 دیدگاه حجب و حیا به یاد دارم که یکی از همسایه های ما شوهرش راننده بود و شبها کار می کرد و خانواده اش شما بودند من به سید علی گفتم : شماشبها به خانه آنها برو که تنها نباشند سید علی با توجه به اینکه سنش کم وکوچک بود گفت : من نمی روم وخجالت می کشم .
ثبت دیدگاه