شناسه: 87930

پیش بینی شهادت

روزی که فردایش سید علی برای اولین بار می خواست به جبهه اعزام شود به همراه دو برادر دیگرش مهدی و جواد جهت خداحافظی به خانه ی خواهرم می روند خواهرم می گوید : علی جان برادرانت که رفته اند دیگر برای خانواده شما کافی است و شما نمی خواهد بروی سید علی می گوید : من حتماً باید بروم سری آخر است ودیگر برنمی گردم خاله اش می پرسد از کجا می دانی ؟ سید علی می گوید : چون خوابش را دیده ام که شهید شوم و جنازه ام را در چهار راه امام زاده گذاشته اند و دور آن را مردم گرفته اند . اگر به جبهه نروم به عهد خود با خداوند وفا نکردم و شماهم خاله جان این خواب را برای مادرم تعریف نکنید وراز مرا نگهدارید بعد وضویش را جهت نماز خواندن می گیرد و به اتاق دیگر به همراه برادرش می رود خواهرم می گفت : وقتی سید علی و دو برادرش به اتاق رفتند بعد از مدتی صدای گریه ای از داخل اتاق شنیدم به داخل اتاق رفتم دیدم سید علی دروسط و مهدی و جواد در دو طرف او به نماز ایستاده اند و بعد از تمام شدن نماز دعا خواندند واشک ریختند سید علی گفت : خاله جان این دعا ها بی اثر نیست خاله اش می گوید: انشاءا… که مورد قبول خدا واقع شود وخاطره آن روز را بعد از شهادت سید علی خواهرم برایم تعریف کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه