ناظر و شاهد بودن شهید برامور
یک روزجمعه برای زیارت اهل قبول شهدا به قبرستان رفتم وسنگ قبرش را با آب تمیز شستم و آتیه وشمعی را روشن و بر روی قبرش گذاشتم وخیلی گریه کردم و گفتم : علی این شمع وآینه مال عروسی تواست کمی از من دورتر مادر شهیدی بر سر قبر فرزندش نشسته بود صدایم را شنید وگفت : شما که این قدرگریه نمی کردی ؟ چه شده ؟ گفتم : دلم برایش تنگ شده مرا دلداری داد و آرام کردو او و همسرش من را باماشین به منزل رساندند شب خواب سید علی را دیدم که مریض سختی شده و اورا به همراه یک مرد به بیمارستان بردیم وفکر می کنم که آن مرد یکی از ائمه (ع) بود رو به من کرد وگفت : به شما می گویم که برای فرزندت گریه نکن او بخاطر همین گریه های شما مریض شده است وبعد از این خواب دیگر گریه نکردم . در یکی از نامه هایش هم این را نوشته بود که برای من گریه نکنید چون دشمن خوشحال می شود ودوست دل می سوزناند شما هر وقت خواستی گریه کنی برای امام حسین (ع) و علی اکبر گریه کن .
ثبت دیدگاه