عشق به جهاد
به روایت از محمودرضا فیروزی مقدم : موقعی که محمد حسین سیزده یا چهارده سال بیشتر نداشت یک شب اظهار داشت که می خواهم به جبهه بروم و اصرار داشت که پدر و مادر با رفتنش موافقت کنند. من به او گفتم: جبهه که بچه بازی نیست. برای تو هنوز زود است. او گفت: من از هیچ چیز نمی ترسم. در جوابش گفتم: اگر نمی ترسی همین الآن برو و از قنات روستا یک پارچ آب بیاور. او با شهامت خاصی گفت: قنات که جای خود دارد هر جای دیگری که بگویید می روم. آن شب خیلی سرد بود و حدود 20 الی 30 سانت برف آمده بود خلاصه قرار بر این شد که برای اثبات ادعایش به روستای خراشاد برود و یک پارچه ای را به درب مدرسه راهنمایی خراشاد ببندد. او پوتینهای خود را پوشید و از خانه خارج شد و ما فکر نمی کردیم که او برود می گفتیم ممکن است در جایی پنهان شود و پس از مدتی به خانه بیاید اما بر خلاف تصور ما بعد از ساعتی محمد حسین آمد و صورتش از سرما سیاه شده بود ما کمی باور کردیم که رفته و صبح زود برای حصول اطمینان با موتور به همراه خود او به روستای خراشاد رفتم که دیدم علامت مورد نظر را روی درب مدرسه نصب کرده است.
ثبت دیدگاه