شناسه: 87948

عشق به جهاد

به روایت از محمودرضا فیروزی مقدم : موقعی که محمد حسین سیزده یا چهارده سال بیشتر نداشت یک شب اظهار داشت که می خواهم به جبهه بروم و اصرار داشت که پدر و مادر با رفتنش موافقت کنند. من به او گفتم: جبهه که بچه بازی نیست. برای تو هنوز زود است. او گفت: من از هیچ چیز نمی ترسم. در جوابش گفتم: اگر نمی ترسی همین الآن برو و از قنات روستا یک پارچ آب بیاور. او با شهامت خاصی گفت: قنات که جای خود دارد هر جای دیگری که بگویید می روم. آن شب خیلی سرد بود و حدود 20 الی 30 سانت برف آمده بود خلاصه قرار بر این شد که برای اثبات ادعایش به روستای خراشاد برود و یک پارچه ای را به درب مدرسه راهنمایی خراشاد ببندد. او پوتینهای خود را پوشید و از خانه خارج شد و ما فکر نمی کردیم که او برود می گفتیم ممکن است در جایی پنهان شود و پس از مدتی به خانه بیاید اما بر خلاف تصور ما بعد از ساعتی محمد حسین آمد و صورتش از سرما سیاه شده بود ما کمی باور کردیم که رفته و صبح زود برای حصول اطمینان با موتور به همراه خود او به روستای خراشاد رفتم که دیدم علامت مورد نظر را روی درب مدرسه نصب کرده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه