شناسه: 87960

تواضع و فروتنی

به روایت از معصومه شاهرخی : چند هفته ای بود که شهید به نماز جمعه نمی آمد از او پرسیدم چرا به نماز نمی آیی؟ گفت: انشاءا... بزودی می آیم، به او گفتم: چرا سطل بزرگ و لیوان آب با خودت می بری؟ فوتبال که این چیزها را نمی خواهد. احمد پسر دائی شهید گفت: مگر خانمت نمی داند؟ شهید گفت: نه، گفتم: چه چیزی را نمی دانم؟ همین ماجرای سطل و لیوان را. پسر دایی گفت: آقای تقی در بلوار فرودگاه هم بازی می کند و هم دوغ می فروشد. بعد از رفتن مهمانها از او پرسیدم چرا دوغ می فروشی؟ گفت: خانم، مسجد محلمان بودم، اعلام کردند برای کامل شدن بنای مسجد هر کس می تواند کمک کند. من با خودم گفتم: من که روزی 150 تومان بیشتر ندارم که خرج منزل بیشتر نمی شود تصمیم گرفتم روزهای جمعه را همانطور که فوتبال بازی می کنم دوغ بفروشم، تا پولش را برای مسجد بدهم، اگر وقت داشتم می رفتم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه