شناسه: 87962

استقامت و پایداری

به روایت از معصومه شاهرخی : شهید به مرخصی آمد بود خواهر و برادر شهید برای دیدن او آمده بودند منزل ما همه میهمانها پشت سر شهید نماز جماعت خواندند و بعد از شام شهید خورده نانها را جمع کرد و برد توی حیاط برای کبوترها ریخت و سپس گفت: به خدا 49 ساعت در جبهه به نیروها غذا نرسید زیرا ماشین غذا را زده بودند و با همان حالت بودیم و گرسنگی به ما فشار آورده بود اینکه غروب شد دیگه به فکر خواندن نماز بودیم بلند شدم بروم وضو بگیرم چشم به یک پلاستیک افتاد انگار داشت منو صدا می زد رفتم جلو برداشتم دیدم 6 عدد خرما که البته مقداری هم ترش بودند داخل پلاستیک است. بچّه ها را صدا زدم و گفتم: یک دیگ پلو خورشت رسید همان خرما را بین بچّه ها تقسیم کردیم بچّه ها پرسیدند از کجا؟ گفتم: هیچی، ناگهان خنده ام گرفت و گفتم: بخورید از آسمان افتاده است در همین حال یکی صدا زد آب هم نداریم دیگر چاره ای نبود باید تیمم می کردیم. چند روز گذشت داشتیم مقداری از راه را پیاده می رفتیم. چشم به ماشین بولدوزر افتاد که خاکریز درست می کرد نگاه کردم دیدم یکی از بچه های فامیل خودمان است حسین میر محمّد خانی رفتم حال و احوالش را پرسیدم متوجه شدم از کنار ماشین بوی گل محمّدی می آید نگاه کردم روی زمین دیدم سر یک شهید از زیر خاک آمد بیرون. من وحسین بوسه زدیم بر آن سر، و دیگر بچّه ها هم آمدند آن سر شهید را زیارت کردند براستی در جبهه ها همه برادر و برابر هستند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه