شناسه: 88014

آخرین وداع با خانواده

به روایت از صغری فنودی : دفعه آخری تا به خانه آمده بود وقتی که می خواست برود به من گفت: مادر جان چرا اینقدر لباس برای من می گذاری من این قدر لباس لازم ندارم. من ناراحت شدم. گفتم: مادر جان ناراحت نشو. پس لباس کمتری برای من بگذار. به او پول دادم ولی قبول نکرد و فقط مقدار کمی پول برداشت و گفت: شما به راه آهن نیایید خسته می شوید او رفت من هم دنبال او رفتم. اما او را پیدا نکردم. شب او را در خواب دیدم که می گوید مادر جان من آمده ام با شما خداحافظی کنم چندبار هم همین جمله ها را تکرار کرد و رفت. دنبالش رفتم. دیدم جوی آبی روان است و کسی به من می گوید که این آب فرات است که ما برای شما فرستادیم و بخورید جوان شما را ما با خود بردیم او را پیش مولایش بردیم و دسته گلی هم به من داد. از خواب بیدار شدم. همان روز خبر شهادت او را به ما دادند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه