عشق شهادت
راوی رضا فرهادی: به یاد دارم زمانی را که می خواست به جبهه برود لبخندی روی لبهایش نقش می بست و از رفتن به جبهه لذت می برد .در آخرین مرخصی اش که به خانه ما آمد لبخند زد و مادر ایشان گفته بودند چرا می خندی ؟ گفت: علیرضا (یکی از همرزمانش در جبهه بود ) به شهادت رسیده است . ومادرم گفت: اینکه خنده نداره .گفت: خوش به حالش که شهید شده است . و زمانیکه به جبهه رفت خودش هم شهید شد .
ثبت دیدگاه