شناسه: 88662

بدون عنوان

پدر و مادر همسرم مرا در خانه يكي از آشنايان ديده بودند و پس از پرس‌وجو به خواستگاري‌ام آمدند. زماني كه به خواستگاري‌ام آمدند من خيلي حميد را نمي‌شناختم. اما او مرا خوب مي‌شناخت! كلاس زبان مي‌رفتم و شوهرم بدون اينكه من متوجه بشوم، با موتورش دنبالم مي‌آمده تا ببيند كجا مي‌روم و چه كار مي‌كنم. يا مقابل منزلمان مي‌ايستاد تا وقتي كه از خانه بيرون مي‌آيم من را ببيند. روز خواستگاري وقتي براي صحبت به اتاق رفتيم گفت كه من هميشه دنبالت مي‌آمدم تا ببينم چه كار مي‌كني و عاشقت شدم. اگر تو مرا قبول نكني ديگر هيچ‌وقت ازدواج نمي‌كنم. بعد از يك سال قسمت شد و با هم ازدواج كرديم و بعد از هشت ماه سر خانه و زندگي‌مان رفتيم و دو سال خانه‌دار بودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه