شناسه: 88886

شهادت

شهید واحد یوسف زاده ظهر شده بود اما نه غذا پخته بودم و نه به کارهای خانه رسیده بودم . بچه ها از صبح اذیت ام کرده بودند .توحید که از در وارد شد اوضاع آشفته و به هم ریخته منزل را دید اما چیزی نگفت . بر حسب عادت من شروع کردم به غُر زدن . حرف هایم که تمام شد گفت : « برای ناهار چی می خوای بپزی ؟» . تدارکات نیمه تمام غذا را نشانش دادم و دوباره رفتم سراغ بچه ها . او که در زمان مجردی آشپزی را یاد گرفته بود شروع کرد به آماده کردن ناهار ! *** خیلی مراقب ام بود . اگر می خواستم شئ سنگینی را در خانه جابجا کنم اجازه نمی داد . تابستان ها که کارش در مرزبانی بیشتر می شد حدود 5 یا 6 صبح می رفت و نصف شب برمی گشت اما قبلش خبر می داد که ما نترسیم . من و بچه ها که ساعت 3 صبح می دیدیم یک نفر دارد در خانه را با کلید باز می کند مطمئن بودیم که توحید است . *** می دانستم سیگاری نیست ولی بعضی وقت ها یک پاکت سیگار توی جیب اش می دیدم . هیچ وقت به خودم اجازه ندادم سوأل کنم تا این که یک روز که پسرم را به دکتر برده بودیم در راه برگشت توحید پیچید داخل یک کوچه . از راه های باریک و منطقه های فقیر نشین شهر گذشت و درِ یک خانه کلنگی را زد . پیرزنی عصا زنان در را باز کرد . توحید چند پاکت سیگار ، دو سه قوطی تن ماهی و مقداری مرغ به پیرزن داد و خداحافظی کرد *** با هم رفته بودیم خرید که دیدم کنار در یک خانه قدیمی توقف کرد . از ماشین پیاده شد و مقداری خوراکی و وسایل مختلف از صندوق عقب بیرون آورد و در خانه را زد . از دور پیرزنی حدود هفتاد ساله را دیدم که وسایل را از توحید تحویل گرفت . هیچ وقت از کمک هایی که به فقرا می کرد چیزی نمی گفت اما این بار پاپیچ اش شدم و موضوع را سوأل کردم . با شرمندگی گفت : « آلزایمر داره ، تک و تنهاست ولی همیشه فکر می کنه شوهر و فرزندانش میان و به او سر می زنن به همین دلیل حاضر نشده بره خانه سالمندان» . کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد : « شب ها که می شینم پای سفره این صحنه ها میاد تو ذهنم و خجالت می کشم که من سیر می خوابم و این ها گرسنه !» *** شنیده بودم که ضد انقلاب و اشرار توی جاده های مرزی بمب گذاری می کنند . توحید هم کارش مرزبانی بود . وقتی خبر رسید که تعدادی از مرزبانان بوسیله انفجار کپسول کار گذاشته شده در یک جاده شهید شده اند بدنم به لرزه افتاد و خواب و خوراک نداشتم . توحید که حال و روزم را دید گفت : « خیالت راحت من توی مرز نیستم . ماکو هستم » . اما یکی دو ماه بعد معلوم شد که او وسط معرکه بوده ! *** توی روستا مشغول ساختن مسجد بودند که واحد فهمید نیاز به کمک دارند . رفت اداره و مجوز استفاده از کامیون ها را گرفت . با همان ماشین های سنگین برای مسجد ماسه و سیمان و مصالح ساختمانی برد و کار سرعت گرفت . بعدها هر وقت برای نماز به آن مسجد می رفت سفارش می کرد که برای سلامتی بچه های نیروی انتظامی « امن یجیب » خوانده شود . نمازگزاران هم که تلاش های او را دیده بودند حرفش را قبول می کردند و برای همکارانش دعا می کردند *** ماه رمضان ها سعی می کرد برای افطار پیش هم باشیم . اگر می دانست که دیر به خانه می رسد حتما زنگ می زد و می گفت : «تو افطار کن من دیر میام» . این اواخر که ماه رمضان افتاده بود وسط تابستان وقتی که از سر کار برمی گشت می دیدم لب هایش خشک و ترک خورده است . از او خواستم که با دفتر مرجع تقلیدش صحبت کند و با توجه به کار سختی که در مرزبانی داشت و مجبور بود دائم توی آفتاب این طرف و آن طرف برود مجوزی برای روزه نگرفتن درخواست کند . قبول نکرد و گفت : « درست نیست من روزه ام را بخورم . این کار منه . یکی دو روز که نیست . » با همه این حرف ها می دیدم که نزدیک غروب تشنگی خیلی به او فشار می آورد . وقت افطار سراغ آب را می گرفت ولی قبل از خوردن اشک در چشمانش جمع می شد و مدام یزید را لعنت می کرد . *** هفدهم ماه رمضان بود . زنگ زد و گفت : « برای افطار امشب مهمان دعوت کن» . این رسم همیشگی اش بود که در ماه رمضان حتما افطاری بدهد . با تردید گفتم : - اگه مطمئنی قبل از افطار میای که مهمون دعوت کنم ولی اگه بعد از اذان می رسی بذاریم یه وقت دیگه شاد و قبراق جواب داد : - امروز ساعت 5 باید «ماکو» باشم . کار اداری دارم . حتما می رسم . دعوت کن برای این که خیالم راحت شود بعد از ظهر دوباره زنگش زدم : - حتما می رسی ؟ مهمان دعوت کردم زشته صاحبخانه نباشه ها ! - مطمئن باش . بیست دقیقه دیگه از پاسگاه مرزی حرکت می کنم . خدا حافظ خداحافظ گفتن اش نگرانم کرد چون واحد بعد از مکالمه های تلفنی از این لفظ استفاده نمی کرد . عادت داشت بگوید «فعلا» یا «بعدا می بینمت» . هر چقدر صبر کردم به افطار نرسید . واحد مرد بدقولی نبود . دوستش گفت : « گروهک پژاک براشون کمین گذاشته بود . ماشین ناجا را به رگبار بستن و پنج نفر از بچه هامون رو شهید کردن ... » . وقتی پیکر غرق در خونش را دیدم نتوانستم جای گلوله ها را بشمارم ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه