شناسه: 88964

سرباز

دوست شهید:تازه رفته بودم سربازی . علاوه بر دوری خانواده و دوستان باید سختی های دوره آموزشی را هم تحمل می کردم . از اذان صبح تا پاسی از شب برنامه داشتیم . دیگر خسته شده بودم . مرخصی میان دوره که آمدم خانه تصمیم گرفتم فرار کنم و به محل خدمت برنگردم . خبر غیبت ام به کامبیز رسید . او پسر همسایه مان بود و در نیروی انتظامی استخدام شده بود . هر وقت فرصتی به دست می آورد مرخصی می گرفت و به پدرش که یک کارگر ساده بود کمک می کرد . از این رفتارهایش خوشم آمده بود و برایش احترام خاصی قائل بودم . توی اولین مرخصی آمد سراغم و نصیحت ام کرد . از سختی های زندگی گفت . از آینده ام و عاقبت راهی که در پیش گرفته بودم . من که با او رودربایستی داشتم حرف هایش را قبول کردم و برگشتم . مدتی بعد به سختی های دوران آموزشی عادت کردم . خدمت سربازی ام مثل باد گذشت و بلافاصله توانستم برای خودم کاری دست و پا کنم .شاید اگر کامبیز نبود هنوز بلاتکلیف بودم ... *** با این که متاهل بودم ولی برای داشتن یک شغل ثابت نیاز به کارت پایان خدمت داشتم . به هر سختی که بود دوران سربازی را شروع کردم . همسرم باردار بود و باید از او مراقبت می کردم به همین دلیل بیشتر از هم خدمتی هایم مرخصی می گرفتم . مدتی گذشت تا این که زمان به دنیا آمدن فرزندم فرا رسید . هر چه التماس کردم با مرخصی ام موافقت نشد . جناب زالی که حال و روزم را دید مرا به کناری کشید . برگ مرخصی ام را امضا کرد و آهسته در گوشم گفت : «برو هر اتفاقی پیش اومد با من ... »

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه