شناسه: 89027

مردخدا

مسلم جمور پدر بزرگ مسلم وضع مالی خوبی داشت . خیلی وقت ها فامیل را دعوت می کرد منزلش و مهمانی می داد . یک شب که با همسرم به آنجا رفته بودیم متوجه شدم کارگرِ مزرعه پدربزرگ ، به خاطر حضور مهمانان ، تمام وقت توی حیاط می ماند . وقتی سفره انداخته شد مسلم از اتاق پذیرایی بیرون رفت . چند لحظه بعد با آن کارگر برگشت و او را کنار خودش سر سفره نشاند . با این کار به ما نشان داد که نباید بین انسان ها تفاوت قائل شویم *** به قدری با من خوشرفتار بود که توی فامیل زبانزد شده بودیم . وقتی بین زن و شوهر جوانی اختلاف می افتاد ، بزرگ تر ها می گفتند : - مسلم رو ببینین که چقدر هوای مریم رو داره

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه