مشهد
راوی خواهر شهید: یکی از خاطراتی که از شهید به یاد دارم و خیلی برام به یادماندنی هست، خاطره سفر ما به مشهد برای زیارت امام رضا هست. شهادت امام رضا همراه مادرم و شهید به مشهد مقدس رفتیم. یادمه در اون سفر یه روز ایشون گفتند من میرم حمام، تو حمام کاپشن ام رو هم می شورم بعد میدم شما خشکش کنید، گفتم باشه. کاپشن شون رو گذاشتم رو بخاری ولی یادم رفت که مراقبش باشم کاپشن شون سوخت. ولی ایشون اصلا با من دعوا نکردند گفتن فدای سرت اصلا مهم نیست با اینکه کاپشن شون رو تازه خریده بودند. یکی دیگه از خاطراتی که به یاد دارم این هست که شهید خیلی رو درس های من حساس بودند و همیشه پیگیر درس هام بودند، یک بار که داشتم باهاشون راجع به امتحان فیزیک ام که نمره خوبی ازش نگرفته بودم صحبت می کردم بهم گفتند «غصه درس هات نخور، همیشه تو زندگی مشکل هست. من زمانی که درس میخوندم همیشه غصه درس هام رو میخوردم الان هم باید غصه عملیات هام و دوست هایی ام که شهید شدند رو بخورم». یکبار هم لباس نظامشون رو اتو کردم، حواسم نبود اسم و فاملیشون از روی لباس شون پاک شده بود اون بارم چیزی بهم نگفتند فقط به شوخی گفتند که هیچ کاری رو نباید به تو بسپرند، زندگی ما با تو موقتیه دلم به حال اون کسی که قرار با تو زندگی کنه میسوزه. خواب شهید: خواب شون رو زیاد دیدم ولی یادم میره. ولی از این و اون زیاد شنیدم که خواب شون رو دیدن. چند روز پیش دختر دایی ام بهم گفتند که شهید به خواب شون اومده و خیلی تو خواب ناراحت بودند؛ از اونجایی که من تو زندگی ام یکم مشکل دارم و ذهنم یه مدتی درگیر بود و ناراحت بودم ایشون می گفتند شاید شهید به خاطر شما ناراحت هستند. چند وقت پیش پولهام رو جمع کرده بودم که ماشین بخرم ولی ماشینی با قیمت پس انداز من پیدا نمی شد. خیلی سر این مسئله ناراحت بودم و غصه می خوردم. یک شب خواب دیدم که تو یه کوچه تاریک یه دزد دنبالم کرده، خیلی ترسیده بودم برای فرار از دست دزد دویدم تو خیابون اونجا یه ماشین بزرگ رو دیدم که روش نوشته شده بود اختصاصی شهید احسان شبانی. یک دفعه در ماشین باز شد شهید چادر من رو گرفتند و من رو کشیدند داخل ماشین، یعنی من رو نجات دادند. بعد شروع کردن به صحبت کردن ازمن پرسیدند: «نترس من اینجام نگران هیچی نباش». بعد پرسیدند: «چی شده؟ چرا چند وقته انقدر ناراحتی، همش غصه میخوری؟» بهشون گفتم که چند وقته میخوام ماشین بگیرم ماشین با قیمت مورد نظرم پیدا نمیشه. گفتن: «نگران نباش، من تو سپرده های خودم اینقدر پول دارم، میریزم به حسابت». من دیگه اونجا از خواب بیدار شدم. فردا صبحش داداش بزرگم زنگ زد گفت من یه ماشین پیدا کردم که قیمت اش با قیمت مورد نظر شما جور درمیاد، بیاید کرمان قولنامه اش کنید بخریدش. حضور معنوی شهید در منزل: من کاملا حضورشون رو احساس می کنم. انگار که همین جا هستند من حتی درطول روز باهاشون صحبت می کنم. ایشون خیلی به حاج قاسم سلیمانی ارادت داشتند، از وقتی که حاج قاسم رو تو کرمان دفن کردند من سرمزارشون میرم باهاشون درد و دل میکنم احساس می کنم که برادرم هم اونجا حضور دارند. چندیدن مرتبه هم از دیگرانی که براشون مشکلی پیش اومده بود شنیدم که رفتن سرقبر شهید ازشون کمک خواستند شهید بهشون کمک کردند و مشکل شون رو حل کردن. معنویات شهید، ماه محرم و رمضان: ایشون خیلی معنوی بودند، با اینکه تو خانوده و طایفه کسی به اون شدت معنوی نبود ولی ایشون خیلی معنوی بودند. شهید عاشق زیارت عاشورا بودند محرم ها کلا مشکی پوش می شدند، خیلی به امام حسین ارادت داشتند. ساعت 5 صبح به مسجد می رفتند تا اونجا زیارت عاشورا بخونند، وقتی که هیئت ها برپا می شد از سرشب اونجا بودند و کمک می کردند تا آخرشب که مراسم تمام می شد. خیلی اهل نماز جمعه بودند، عضو ستاد نمازه جمعه هم بودند. عضو فعال بسیج بودند و همیشه به راهپیمایی ها و مساجد کمک می کردند. شنیده بودم که ایشون از کلاس پنجم ابتدایی روزه هاشون رو کامل می گرفتند. همیشه تو افطاری ها کمک می کردند و تو ماه رمضان خیلی صدقه می دادند. اهمیت حجاب از دیدگاه شهید: شهید خیلی زیاد تو این مسئله متعصب و غیرتی بودند. یکبار ازشون پرسیدم که اگر چادرم رو بگذارم کنار شما چی کار می کنی؟ گفتند که چادرتو برات مثل یه حفاظ هست، چادر برای زن یک نوع حرمته هرطوری هم که شد نباید چادر رو کنار بگذاری؛ تو باید راه حضرت فاطمه رو بری و باید از ایشون الگو بگیری. همیشه می گفتند که هیچ وقت تو خیابون تنها نرو. روی لباس پوشیدن من خیلی حساس بودند، دوست نداشتند که لباس ام بدن نما ، یا رنگ جیغ باشه. می گفتند که من به تو اعتماد دارم اما به نگاه بقیه نه، پوشش تو باعث میشه که اونها به تو نگاه کنند. ولی تو خونه هرکاری دوست داری بکن، هرچیزی که دوست داری بپوش، دوستات رو دعوت کن و برای خودت جشن بگیرولی وقتی بیرون میری طوری رفتارکن که انگار زن شهید هستی. فک کن اگه لباست مناسب نباشه یا موهات بیرون باشه جریمه ات می کنند. علاقه به رهبری: روی آیت الله خامنه ای خیلی حساس بودند، روی بقیه دولت مردا رو نمی دونم مثلا اگه کسی راجع به مسائل سیاسی حرف میزد سکوت میکرد، اما اگر توهینی به رهبر می شد یا ضدقانون یا ضد مملکت مون صحبت می شد خیلی قاطعانه برخورد می کردند. انقدر به رهبر علاقه داشتند که زمانی که همایش دیدار با رهبری داشتند حمام می رفتند، وضو می گرفتند، عطرو ادکلن می زدند می گفتند برای ملاقات با رهبر خیلی باید تمیز باشی، حتی مرجع تقلیدشون آیت الله خامنه ای بودند. یک هدیه ای هم از آیت الله خامنه ای دریافت کرده بودند که اون رو خیلی دوست می داشتند. همیشه می گفتند«ما رهبر مملکتمون رو به سختی به دست آوردیم به سختی انتخابش کردیم و زمانی که رهبرمون سرکار اومدن اوضاع خیلی بده بود». چون پدرم جنگ رفته بودند و از شرایط سخت جنگ براشون می گفتند به همین دلیل خیلی به مملکت و نظاممون علاقه داشتند و زمانی که نظام رو انتخاب کردند می گفتند: «من نظام رو انتخاب کردم چون دوست دارم اگر قراره جانم فدای چیزی بشه، فدای مملکتم بشه». الگو پذیری از شهید: خود من که احساس می کردم زمانی که بزرگ شدم ممکنه بعد ازدانشگاه رفتنم عقایدم تغییر کنه و شاید دیگه خیلی مذهبی نباشم ولی زمانی که برادرم دوران دبیرستان من شهید شدند و دیدم که ایشون به خاطر عقاید و اعتقادات شون خون شون رو دادند، و باتوجه به اینکه همیشه حضورشون رو احساس می کردم و یاد حساسیت هاشون رو رفتارهام افتادم خیلی بیشتر از قبل معتقد شدم و همیشه حرف هاشون یادم موند. و بعد از شهادت برادرم ارداتم به شهدا خیلی زیاد شد، من مادرم همسر شهید بودند چون همسر اول شون شهید شده بودند و بعد از شهادت برادرم احساس می کردم که همسرشهید مادرم، وشهدایی که ارادت داشتم نسبت بهشون، واسطه من و خدا شدند. حتی بعضی از بچه های اقوام که به راه های بد افتاده بودند شهید به خاطرش خیلی ناراحت بودند و همیشه نصیحت شون می کردند بعد از شهادت شهید متحول شدند و راه نماز و عبادت رو در پیش گرفتند. دلتنگی برای شهید: خیلی زیاد دلتنگ شهید میشم، وقتی هایی که دلتنگ شون میشم یا با عکس هاشون صحبت می کنم یا میرم سرقبرشون و باهاشون درودل می کنم و بعدش واقعا سبک میشم و گاهی که مشکلی برام پیش میاد احساس می کنم که بهم کمک میکنه و واقعا مشکلم حل میشه. ولی الان که مدتی هست برای زندگی اومدم کرمان و کمتر می تونم برم سر مزارشون میرم گلزار شهدای کرمان سر قبرحاج قاسم سلیمانی یا عبدالمهدی مغفوری با اون ها صحبت می کنم. حتی گاهی از اوقات برادرم رو صدا می زنم و بهش می گم دارم میرم سرمزار سردار سلیمانی، شما هم همراه من بیا و حضورشون رو واقعا احساس می کنم. وقتی میرم سر مزار شهید مغفوری باهاشون درد و دل می کنم ازشون می خوام که کمکم کنند و اگه زمانی داشتم راه نادرستی رو می رفتم جلوم رو بگیرن و ازشون میخوام سلامم رو به برادرم برسونن. اون زمان احساس می کنم که برادرم کنارم نشستن. پدر و مادرم هم خیلی به برادم وابسته بودند احساس می کنم چون خیلی باهاشون صمیمی بودند و چون از الحاظ معنوی خیلی بچه سالمی بودند بعد از شهادت شون خیلی داغون شدند و خیلی پیر شدند. احساسات بر سر مزار شهید: همیشه باهاشون سر مزارشون صحبت می کنم و احساس خوبی دارم. آرزوی های شهید: یکی از آرزوهاش این بود که ازدواج کنه و من رو هم ببره پیش خودش. از اونجایی هم که مادرم به شدت بچه دوست داشتند می گفتند دوست دارم پنج -شیش تا بچه داشته باشم که مادرم رو خوشحال کنم. خیلی دوست داشت از نظری مالی به جایی برسه که بتونه به همه کمک کنه و تو همین مورد یکی از آروزهاش این بود که یه خونه چند طبقه بسازه و جوان هایی که خونه ندارند رو توش مستقر کنه تا زمانی که اون جوان ها راه بیفتن و بعد یک سری جوان دیگه رو مستجر بدون اجاره خونش کنه. به دلیل علاقه زیادشون به تربیت بدنی دوست داشتند که یه باشگاه بزنن و کلا آرزوهاشون طوری بود که منافع شخصی نداشت دوست داشت که بتونه به همه کمک کنه. زمانی که سرکار می رفتن هم بخشی از حقوقشون رو صرف نذر و کمک می کردند. همیشه به فقیرا کمک می کردند و براشون مواد غذایی تهیه می کردند. احتمال شهادت شهید: خودم که اصلا فکر نمی کردم چون ایشون خیلی قوی بودن و ازنظر قدرت بدنی خیلی قوی بودند فکر نمی کردم که شهید بشوند. ولی خودش خبر داشتند. روز آخری که داشتند می رفتند سرکار یکی از قاب عکسهایی شون که خیلی قشنگ بود رو نشون دادن و گفتند که اگه من شهید شدم این عکسم رو بذارید سرخاکم. من خیلی ناراحت شدم ولی ایشون گفتند :«من تو نظامم، رفتنم با خودمه برگشتنم با خدا، تو این مدتی که درجه دار شدم خیلی از دوست هام شهید شدند، اصلا بمونم تو این دنیا چی کارکنم؟» خلاصه که خودشون از شهادتشون خبر داشتند. ایشون خیلی به شهادت علاقه داشتند، تقریبا یک ماه قبل از شهادت شون با دوستای خیلی نزدیک شون که اون ها هم مسجدی بودند رفته بودند مسجد کمک کنند. وقتی داشتند قاب عکس های شهدا رو روی طاقچه می چیدند به دوستاشون گفتند که از همه طایفه های شهرستان و از همه فامیل ها یه شهید هست ولی از شبانی نه. فکر کنم که من هم آخرش یکی از شهدای جز این ها بشم و اسمم رو بذارند رو تابلو عکس ها و احساس می کردم که می دونستند که قرار شهید بشوند. رابطه شهید با خانواده شهدا: به خانواده شهدا خیلی احترام می گذاشتند و از اینکه با فرزندان شهید دوست بود احساس غرور میکرد. آخرین خاطره از شهید: آخرین بار چون سر یک مسئله ای باهم بحث مون شده بود حضوری با هم درست خداحافظی نکردیم و با اینکه بعدا از راه دور باهم ارتباط داشتیم و آشتی کردیم اما خوب تقریبا با قهر و بدون خداحافظی از هم جدا شدیم.
ثبت دیدگاه