راز
راز سربه مهر مدتی از شهادت برادرم می¬گذشت، گروهی از همکاران ایشان تصمیم گرفته بودند به دیدن ما بیایند. یکی از خانمهایی را که در بین همکاران ایشان بود به چهره می¬شناختم؛ در همه برنامه های تدفین و تشییع و سایر مراسمهای برادرم شرکت کرده بود و همیشه نیز سعی می¬کرد هرکمکی از دستش برمیآید انجام دهد؛ تاجایی که اگر کسی ایشان را نمی¬شناخت گمان می-کرد که از اقوام نزدیک شهید بوده است. همسرم می¬گفت ایشان بسیار کم حرف بوده و همیشه تبسمی بر لب داشتند، اما وقتی که اسم برادرم درمراسم می¬آمد به شدت متاثر شده و اشک می-ریخت. قبلا از همسرم خواسته بودم که هرجوری شده، سر صحبت را بااو باز کند. این بود که بادیدن مجدد این خانم، به همسرم اشاره¬ای کردم. بعداز رفتن همکاران برادرشهیدم، همسرم کارت عروسی¬ای را برای ما آورد. پشت کارت عروسی نوشته بود: «حضور محترم خانواده بزرگوار برادر شهیدم عبدالرسول قربانی». معلوم شد که عبدالرسول، مانند یک برادر بزرگتر، مسائل و مشکلاتی را که در مسیر ازدواج این خانم پیش آمده بود، به-خوبی حل و فصل کرده بود. به نقل از برادر شهید عبدالرسول قربانی پیشرفت علمی همیشه دوست داشت که نیروهایش از لحاظ علمی پیشرفت کنند و به روز باشند. دوست داشت ادامه تحصیل بدهند و همه چیز را علمی و اصولی یاد بگیرند. میگفت علم در حال پیشرفت است و دیگر نمیشود از روشهای قدیمی برای این کارهای حساس استفاده کرد. اگر کسی از نیروهایش درحال تحصیل بودند، هوایشان را داشت. با شرایطشان راه میآمد تا آنها بتوانند براحتی سال تحصیلیشان را پشت سر بگذارند. عبدالرسول قربانی برای همه با آنکه از نظر کاری گرفتاریهای زیادی داشت اما به خانواده خیلی اهمیت میداد. بعضی شبها که دیروقت به خانه میآمد زنگ میزد و می گفت: «بچهها رو آماده کن. توی خونه بودن، حوصلشون سررفته. بریم یه دوری تو خیابونا بزنیم، یه پارکی برن روحیشون عوض بشه.» گاهی هم به خانة فامیل میرفتیم تا دید و بازدیدی داشته باشیم. روحیةمان تازه میشد و بچهها تفریح داشتند. ساعتهایی را که خانه حضور داشت سعی میکرد واقعا مفید باشد. اینطور نبود که بگوید خستهام یا میخواهم بخوابم. پرانرژی بود. سعی میکرد برای همة دوستان، آشنا و اقوام با حوصله وقت بگذارد. مرتب به صورت تلفنی با دوستانش صحبت میکرد و جویای احوالشان بود. من فکر میکنم او تنها متعلق به ما نبود. برای همه بود. عبدالرسول قربانی شریک حفظ جان مردم آن روزها از دوری و دلتنگی غصة زیادی میخوردم. ناراحت بودم که نمیتوانم دل سیر ببینمش. گاهی میشد که سه_چهار روز پشت سر هم درگیر بود و فرصت نمیکرد به خانه بیاید تا ما ببینیمش. مخصوصا ماه آخر را که در قسمت جرائم جنایی استان فارس مشغول بود. کم میدیدیمش و گاهی اصلا. این نبودنها نگرانم میکرد. میگفتم: «همة وقتت رو برای اداره میذاری. پس من و بچههام چی؟ سهم ما از دیدن و بودن تو همینقدره؟» ناراحتیام را که دید چیزی نگفت. میتوانست من را درک کند اما در ذهنش آنقدر با مسئلههای بزرگی روبهرو بود که انتظار درک من را داشت. یکبار که نشسته بودم آمد کنارم. فیلم ضبط شدهای را نشانم داد و گفت: «خوب ببین.» در فیلم پسر بچة هشت سالهای که پلیسها از دست گروگان گیرها آزادش کرده بودند، دوید به سمت مادرش. مادر، بچه را با ذوق و اشک و شوق بغل زد. صدای گریههایشان تنم را میلرزاند. صحنة شاد اما اذیت کنندهای بود. نمیتوانستم خودم را جای آن مادر بگذارم. عبدالرسول رو کرد به من. گفت: «تو حاضری من پیش شما بشینم ولی یه مادر در انتظار بچهاش گریه کنه؟ شما اینطور راضی هستی؟ دلت نمیسوزه برای آدمهایی که منتظر کمک من هستن؟ هنوز هم میخوای من بیشتر وقتم رو برای شما بگذارم؟» انگار تازه با واقعیت روبهرو شده بودم. تصورش هم سخت بود. اگر عبدالرسول با چنین نقشی بود که جان آدمها به حضورش بستگی داشت، من چیز دیگری نمیخواستم. گفتم: «نه دیگه، وقتی که موقعیت اینجوری هست شما برو به کارت برس.» میدانستم که نمیخواهد من اذیت بشوم. اما مجبور بود. احساس مسئولیتش نسبت به مردم آراماش نمیگذاشت. نمیتوانست از اتفاقات تلخی که برای آدمها میافتد چشمپوشی کند. گفت: «شما دیگه باید تلاش بکنی تا من بتونم اون کاری که از دستم برمیآد برای این جامعه انجام بدم.» با این حرف حس میکردم من هم با او شریکم. شریک حفظ جان و مال مردم. در دلم شاد شدم. آرام شدم. فکر میکردم عبدالرسول نه تنها به من، بلکه به کل مردم شیراز تعلق دارد. میگفت: «خدا منو واسطه کرده تا قدم خیری بردارم برای حل مشکلات مردم. وقتی من این لباس خدمت رو پوشیدم، دیگه فقط برای تو حکم شوهر رو ندارم. وقت و زندگی من متعلق به تمام این جامعه است.» عبدالرسول قربانی وجودش برکت بود نه تنها دلش میخواست مشکلات مردم را حل کند، بلکه همیشه به فکر پیشگیری از مشکلات بود. در جمعها که مینشست، همیشه میگفت ما باید سعی کنیم برای جوانهایمان شغل ایجاد کنیم تا آنها به طرف خلاف نروند. جوانها اگر سر و دلشان به کار و تلاش مشغول باشد، دیگر به دنبال خلاف و دزدی نیستند. شغل به انسانها شخصیتی میدهد که مانع سرپیچی آنها از قانون میشود. یک روز اواسط هفته، دلتنگ شدم و به سرخاک عبدالرسول رفتم. متوجه شدم که مرد هیکلمند و ناآشنایی سر خاکش نشسته و بلندبلند گریه میکند. رفتم جلو و سوال کردم: «ما شما رو نمیشناسیم. چطور شده که اومدین اینجا؟» مرد وقتی فهمید ما خانوادة شهید قربانی هستیم خیلی ابراز ارادت کرد. تعریف کرد که: «من یکی از متهمهای شهید بودم. ایشون خیلی حواسش به آیندة آدمهایی بود که توی زندان گرفتار شده بودند. نه اینکه فقط متهم رو تحویل داده باشه، سعی میکرد اونها رو ارشاد هم بکنه. اون روز که قرار بود من رو تحویل بده انقدر برام حرف زد و من رو نصیحت کرد که چرا به فکر مادر پیرت نیستی. دنبال یه کار آبرومندانه باش. واقعاً متحول شدم. ایشون بود که کمکم کرد تا اون خلافی که انجام میدادم رو ترک کنم. بعد از آزادی هم خیلی حواسش به من بود. برام کاری دست و پا کرد و من رو گذاشت سر کار. اونقدر زندگیم عوض شده بود که هر هفته میرفتم به دیدارش. حتی شده بود چند دقیقه میدیدمش. وجودش برای من برکت بود. حالا که شهید شده جاش برام خیلی خالیه. امروز هم از شدت دلتنگی نتونستم تحمل کنم و اومدم به سر مزارش.» عبدالرسول قربانی با وجود اینکه خیلی گرفتار بودن ولی به خونه و بچه خیلی اهمیت می دادن سعی میکرد اون ساعتی هم که تو خونه هست واقعا مفید باشه،پرانرژی بود. انزژی شو سعی میکرد برای همه دوست ، آشنا و اقوام تقسیم بکنه . مرتب با دوستانشون به صورت تلفنی صحبت می کرد جویای احوالشون بود . من فکر میکنم تنها متعلق به ما نبود . مثلا وقتی که 3- 4 روز پشت سر هم درگیر بود و فرصت نمیکرد ،مخصوصا 8 ماه آخر که توی جرائم جناحی استان فارس بود یه مقدار کمتر میدیدیمش. مخصوصا توی بحث گروگان گیری یه وقتایی که من ناراحت می شدم میگفتم همه وقتتو گذاشتی برای اداره دیگه برای ما وقت نمیگذاری . یه بار یه فیلم ضبط شده بهم داد ببینم . موقعی که پسر 8 ساله ای رو از دست گروگان گیر ها ازاد کرده بودن ، مادرش با شوق و ذوق اونو بغل کرده بوده صداش می آمد. همسرم می گفت شما حاضری من پیش شما بشینم ولی یه مادر در انتظار بچه اش گریه بکنه؟گفتم نه دیگه ، وقتی که موقعیت اینجوری هست شما برو به کارت برس.میگفت خدا منو واسطه کرده قدم خیری بردارم برای برداشتن مشکلات مردم.توی ماموریت هاشون پیش میومد که با خانواده هایی روبرو میشدن که مشکلات مالی داشت یا مشکلات دیگه ای سعی میکرد در هرصورت به اونا کمک کنه واقعا رفتنش خیلی سخت بود برای من،برای خانواده . دوفرزند دارم . شهید سه خواهر دارن و دو برادر دارند ، پدرشون که کشاورز بودشهادت پسرش ضربه محکمی بود براشون. تقریبا یک سال و 4 و5ماه بعد به رحمت خدا رفت.
ثبت دیدگاه