خاطره شماره 3 - شهید حسین مسروری
ادعای بزرگی بود : « قراره یه محموله سنگین تریاک با چهارده تا ماشین تویوتا از مرز رد بشه » . مقامات بالا حرفش را نپذیرفتند اما حسین اصرار داشت که اطلاعاتش صحیح است . نه فقط توی بلوچ ها مخبر داشت بلکه گاهی اوقات خبرهایی هم از آن طرف مرز به دستش می رسید که بقیه بی اطلاع بودند . زمان مقرر فرا رسید اما خبری از کاروان بزرگ قاچاق نشد . حسین روزها و شب ها پیگیر بود : « بو بردن برگشتن افغانستان . یک ماه دیگه میان ... » . باز هم به فرماندهان گزارش داد و باز هم آنها منکر شدند : «خیلی خوب . میرم ، با مدرک میام ... » . ساعت 2 نصف شب تک و تنها رفت سمت مرز و با گوشی موبایلش شروع به فیلم برداری کرد . در کمترین زمان ممکن فیلم ها را فرستاد برای مسؤولین . موضوع به قدری جدی بود که فی الفور بالگرد فرستادند و کاروان قاچاق منهدم شد .
***
ثبت دیدگاه