شناسه: 89458

عصای دست پدر

راوی پدرشهید: از فرزندانم فقط همین یکی رفت توی نظام. احمد با این که مشغله اش زیاد بود اما هر وقت فصل کشاورزی می رسید زنگ می زد و می گفت : « بابا... کی می خوای بری زمین رو آب بدی ؟». قبل از آن که من بگویم به فکرم بود. اگر می فهمید دارم می روم سرِ زمین حتی اگر نصف شب هم بود خودش را می رساند و کمک ام می کرد. یک سالی که از استخدام شدن اش گذشت ازدواج کرد ولی تا شش سال صاحب فرزند نشد. سال 87 خداوند دختر نازی به او داد که اسم اش را الهه گذاشت. عاشق دخترش بود و خیلی قربان صدقه اش می رفت. الهه هنوز یک سالش نشده بود که...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه