حسرت جمعه ها
راوی همسر شهید:دخترم یازده ماهش بود. برای تاسوعا و عاشورا آمده بودیم منزل بابابزرگش در روستا. نهم دی ماه هشتاد و هشت بود و آماده می شدیم در راهپیمایی مردمی آن روز علیه فتنه گران شرکت کنیم. برای همسرم ناهار درست کرده بودم که دیدم با عجله آمد و گفت : « باید بریم ماموریت». انگار اشرار منطقه از شلوغ کاری های بعد از انتخابات سوء استفاده کرده بودند و می خواستند زهر خودشان را بریزند. معمولا ماموریت هایش دو سه روز بیشتر طول نمی کشید. بین کار هم هر وقت فرصت می کرد زنگم میزد اما این بار تلفن اش خاموش بود. شب چهارم رسیده بود و کم کم داشتم نگران می شدم. همسر یکی از همکاران احمد آمد خانه و مهمانم شد. شوهر او هم همراه احمد رفته بود ماموریت. اواخر شب زنگ خانه به صدا در آمد. فکر کردم احمد است و با اشتیاق رفتم پشتِ در. پدرم بود و یکی از دوستان شوهرم، داشتند گریه می کردند! هر چه پرسیدم چی شده ، جواب روشنی ندادند. فقط گفتند : «بریم تو خونه». بالاخره یک نفر آمد و گفت : «احمد توی درگیری زخمی شده ». بند دلم پاره شد. انگار صدایی در درونم به من الهام کرد که احمد شهید شده، چون او عاشق شهادت بود و همیشه صبح های جمعه پای دعای ندبه گریه می کرد و از اینکه لایق شهادت نبود دلش می سوخت.
ثبت دیدگاه