شهادت
همسر شهید مجید بهرامآبادی: برای مصاحبه تلفنی با همسر شهید تماس گرفتم. گفتند: « عازم مشهد هستم، حضوری باشد بهتر است.» قرار گذاشتیم به هتلی که اسکان داشتند، برویم. در لابی منتظر نشسته بودیم. خانمی از بیرون آمد و مسئول پذیرش هتل خطاب به او گفت: « خانم اسلامپناه! خانمها با شما کار دارند.» صمیمانه به طرفمان آمد و به سمت اتاقش راهنماییمان کرد. او عاشق همسرش بود و صحبتمان خیلی سریع شروع شد: «چهارم اردیبهشت بود. آخر شب تماس گرفت. مهمان داشتیم و گفتم: «بعدا تماس میگیرم.» مهمانها که رفتند، هر چه زنگ زدم جواب نداد. با خود گفتم شاید خوابیده باشد. صبح که برای نماز بیدار شدم دوباره تماس گرفتم، باز هم جواب نداد. نگران شدم. به مادرم گفتم: «حاج مجید جواب نمیدهد، نکند اتفاقی برایش افتاده باشد.» مادرم سعی کرد آرامم کند. اول صبح آن روز کلاس داشتم. به دانشگاه رفتم؛ اما اصلا آرام و قرار نداشتم و نتوانستم درس بدهم. کلاسم را تعطیل کردم و دوباره به حاج مجید زنگ زدم. باز هم جواب نداد. تصمیم گرفتم به خانه پدرش بروم. آدرس را تا حدودی بلد بودم، هنوز فرصت نشده بود خانوادهاش دعوتم کنند؛ برای همین آدرس دقیق را نمیدانستم. سرکوچهشان که رسیدم، دیدم داخل کوچه شلوغ است و جمعیت زیادی ایستادهاند. ماشینم را پارک کردم و به سمتشان رفتم. از یکی از آقایان پرسیدم: «اینجا چه خبر است؟» جواب داد: «حاج مجید شهید شده است.» شوکه شدم. گریه امانم نمیداد. فریاد میزدم: «دروغ است.» نمیتوانستم باور کنم. ما تازه عقد کرده بودیم؛ طوری که هنوز اقوام او من را نمیشناختند. حالم بد شد و دیگر متوجه اطرافم نبودم. من و حاج مجید زندگی مشترکمان خیلی کوتاه بود؛ اما همان یک ماه به تمام عمرم میارزد. آشنایی من و او در ستاد انتخاباتی برادرم اتفاق افتاد. پسر فعالی بود. خیلی کارش را دقیق انجام میداد. زمانی که از من خواستگاری کرد، اصلا باورم نمیشد. هیچ وقت فکر نمیکردم بتوانم کنار فردی نظامی زندگی کنم. او در پاسگاه راهنمایی و رانندگی روانسر مشغول به کار بود. برای همین به خواستگاریش جواب رد دادم؛ اما او خیلی پیگیر بود. با خانوادهاش به منزلمان آمدند و بعد از رفتوآمدهای متعدد، قرار عقد و عروسی را گذاشتیم. لحظات زندگی مشترکمان آنقدر زود گذشت که فرصت نکردیم یکدیگر را به اسم کوچک صدا بزنیم. قبل از ازدواج، وقتی خوبیهایش را از زبان دیگران میشنیدم، احساس میکردم آنها بزرگنمایی میکنند؛ اما بعد از اینکه محرم شدیم، متوجه شدم تمام آن تعریفها عین حقیقت است. اولین جایی که با هم رفتیم، خانه سالمندان بود. کارمندان آنجا گفتند: «حاج مجید همیشه به ما سر میزند و مایحتاج آنجا را تامین میکند.» بعد هم به مزار شهدا رفتیم. در راه گفت: « خانم دکتر! نظرتان چیست که هر چند وقت به سالمندان سری بزنیم و برای آنجا تلویزیون بخریم؟» من که همیشه دلم میخواست اینچنین برنامهها در زندگیام داشته باشم و بخاطر مشغله کاری فرصت نمیکردم با کمال میل پذیرفتم. یک روز به خانهمان آمد و گفت که باید به روانسر برود. هنوز ایام مرخصیاش بود که رفت. همان شب که حاج مجید با من تماس گرفته بود، گروهک تروریستی پژاک به پاسگاهشان حمله کردند. ماجرا از این قرار بود که اول خانمی به پاسگاه آمده و درخواست آب کرده بود. زمانی که نگهبان برای آوردن آب اقدام کرد، آن زن نارنجکی به داخل پاسگاه پرت کرد، سپس سایر نیروهای پژاک که در کوههای اطراف مخفی شده بودند، به آن جا حمله کردند.»
ثبت دیدگاه