باغیرت
یک جوانی بود به نام احسان . نیسان داشت . وقتی کاری به او می سپردم خیلی خوب انجامش می داد . هم دستمزد کمتری می گرفت ، هم برای پیاده کردن بار به کارگرها کمک می کرد . یک بار به او گفتم : - وظیفه تو نیست به اونا کمک کنی ها - می دونم ... اما اون بیچاره ها فقیرند ...
ثبت دیدگاه