خاطرات شناسه: 89849 ۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۱۰:۱۷ 0 دیدگاه شب قدر شب قدر بود . راستش حال عبادت و بیدار ماندن تا صبح را نداشتم . به این فکر می کردم که در خانه بمانم و بعد از مقداری نماز و دعا خواندن بخوابم . احسان که انگار ذهن ام را خوانده بود گفت : - حتما بریم مسجد ... معلوم نیست سال بعد زنده هستیم یا نه !
ثبت دیدگاه