امام حسین
راوی مادرشهید:از جلسه عزداری امام حسین (ع) برگشته بود . وقتی لباسش را عوض کرد دیدم سینه اش خیلی قرمز شده . نوجوان بود و پر شور . از کودکی عاشق مراسم اهل بیت (ع) بود و مردانه عزاداری می کرد . با مهربانی گفتم : مادر جون دیگه این جوری سینه نزن سریع لباسش را پوشید : نه مادر ... این سینه ای که برای امام حسین (ع) سرخ شده تو آتیش جهنم نمی سوزه *** محمد با پدرش خسته و کوفته از در وارد شدند . نشستند کنار دیوار و نفسی چاق کردند من هم سینی چای را گذاشتم جلوی رویشان . همسرم پایش را دراز کرد و استکان چای را برداشت اما محمد همان طور چهارزانو نشسته بود . می دانستم که به احترام پدر پاهایش را دراز نمی کند . خستگی از صورت اش می بارید . چند لحظه بعد بلند شد و رفت اتاق بغل . از در نیمه باز دیدم که وسط اتاق دراز کشیده . باز هم به احترام بابا نخواسته بود در اتاقی که ایشان حضور دارد درازکش بخوابد . *** مدتی از استخدام محمد گذشته بود . رفته بود دوره آموزشی و هر از گاهی سری به خانه می زد . توی یکی از مرخصی هایی که آمده بود دیدم نشسته و دارد حساب و کتاب می کند . وقتی کنجکاو شدم فهمیدم اولین حقوقش را گرفته است . با خوشحالی به او تبریک گفتم و پرسیدم : - این پول رو برای چی کنار گذاشتی ؟ - خمسه ... شروع سال خمسی ما حقوق بگیرها میشه اولین دریافتی مون
ثبت دیدگاه