شهادت
حق الناس قبل از آخرین اعزامش به سراوان، با پدر و مادرش رفته بودند قم. میخواست به خواهرش سری بزند. قرار شده بود شب را آنجا بماند تا فردا به زیارت مسجد جمکران برود. هرچه با خودش کلنجار رفت، دلش رضایت نداد. پشیمان شده بود. وسایلش را جمع کرد که راه بیفتد. مادرش پرسید: «مگه قرار نبود دو روز دیگه هم بمونی کنارمون؟» سید مجتبی سر تکان داد. گفت: «مرخصی بقیه پونزده روزه ست. من نمیتونم بیشتر بمونم. مرخصیم میشه هفده روز. حق الناسه. باید برم.» شهید سید مجتبی حسینی آخرین ملاقات خبر آورده بودند سه روز طول میکشد تا پسرم را از زاهدان برگردانند. مردمِ آنجا که خبر و نحوة شهادت سیدمجتبی را شنیده بودند، دلشان آتش گرفت. میخواستند از همانجا تشییعاش کنند. در آن سه روز به اندازة سی سال موهای سرم سپید شد. درد کشیدم و برای دوباره دیدن سیدمجتبی دندان بر سر جگر پارهپارهام گذاشتم. نمیتوانستم به چهرة دختر کوچکش نگاه کنم. سینهام تنگ میشد و آتش میگرفت. حس میکردم سالهاست پسرم را ندیدهام. دلتنگی بیچارهام کرده بود. جنازهاش را که به شهرمان آوردند، هرچه اصرار کردم نگذاشتند تابوت را کنار بزنم. گفتند: «باید فردا بیایید بیمارستان. اونجا اجازه میدیم برای آخرینبار ببینیدش.» تا صبح بشود، هزار بار از تصور دیدار سیدمجتبی قلبم پر و خالی شد. به بیمارستان که رفتم دیدم فرماندار و شهردار هم حضور دارند. دستانم میلرزید. توی سردخانه پلیسی آمد جلو و گفت: «باید اول به ما یک قول بدید. قبل از دیدن پسرتون آیت الکرسی بخونید.» حاضر بودم برای دیدن پسرم هرکاری انجام بدهم. گفتم: «چشم. چشم.» به هیچ چیز دیگر نمیتوانستم فکر کنم. دستم را گذاشتم روی قلبم و «آیه الکرسی» خواندم. زمزمهام که تمام شد، کسی آمد جلو و یک ساک مسافرتی به دستم داد. ناباورانه نگاهشان کردم. گفتم: «این چیه؟ پسرمو بیارید ببینم. دیگه طاقت ندارم.» صدای گریهای بلند شد. گفتند: «مادر، این پسرته...» و گوشهای از ساک را باز کردند. موهای مشکی سیدمجتبی پیدا شد. برای لحظهای تمام دنیا روبهروی چشمهایم چرخید. باور نمیکردم از پیکر مجتبای رشید و قدبلندم، فقط به اندازة یک ساکمسافرتی باقی مانده باشد! شهید سید مجتبی حسینی زیارت صاحب عاشورا وسایلش را برداشت و به طرف سراوان راه افتاد. شب اول محرم بود. از سراوان تلفن کرد به خانه. با مادر و خواهرش صحبت کرد. با اینکه دیروقت بود اصرار داشت با دختر کوچکش هم صحبت کند. گفت: «گوشی رو بدید به سیده فاطمه. میدونم خوابه ولی بیدارش کنید.» انگار روحش از اتفاقی خبردار شده بود. لحن کلامش هم فرق میکرد. صبح وقتی همکارانش برای خواندن زیارت عاشورا از پایگاه خارج شده بودند، او ماند که پست خالی نماند. ناگهان صدای اللهاکبرش بلند شد. صدای مهیبی آسمان را پر کرد و آتش داغ انفجاری، پایگاه را در خودش سوزاند. ماشین انتحاری اشرار وارد پایگاه شده بود و در اولین روز از محرم، سید مجتبی را با زبان روزه به شهادت رسانده بود. چه سعادتمندند آنها که زیارت عاشورا میخوانند و چه سعادتمندتر آنان که به زیارت صاحب عاشورا میروند. شهید سید مجتبی حسینی احترام به مادر با بقیة فرزندانش فرق داشت. محبتهای همیشگی سید مجبتی از یادش نمیرفت. به خاطر داشت که پسرش هربار به بهانهای دستش را میبوسید و میگفت: «ثواب داره!»
ثبت دیدگاه