شهادت
مصطفی طلایی رفتم منزل مادرم . مصطفی در سن و سال نوجوانی بود . دیدم روبروی آینه ایستاده و دارد موهایش را شانه می کند . یک مقدار عطر هم به لباسش زد . پرسیدم : - کجا به سلامتی ؟ - دارم می رم مهمونی - مهمونی ! من تازه اومدم که تو رو ببینم ... حالا کجا می خوای بری ؟ - می خوام برم با خدا حرف بزنم ! داشت می رفت مسجد . در چنین سن و سالی به آداب خوبی مقید شده بود . موقع نماز عطر می زد . بعد از نماز با صدای بلند قرآن می خواند . وقتی محرم می شد برای نصب پرچم ها و کتیبه ها پیش قدم بود *** برای ما یک پشتوانه محکم بود . کارهایی را که نمی توانستم یا فرصت نمی کردم نگه می داشتم ، وقتی مصطفی بعد از چهل روز از زاهدان می آمد همه را برایم انجام می داد *** با هم رفتیم داخل یک مغازه . مصطفی در نهایت آراستگی و خوش تیپی بود . یک آقایی رو کرد به او و گفت : - شما بادیگارد هستین؟ - نه - بهتون نمیاد آدم معمولی باشین - من مرزبان ام . زاهدان خدمت می کنم ! یک دفعه آن آقا جوش آورد : - بین خودتو جلو ننداز ! برای چی خودتون رو فدا می کنین ؟ برای کی ؟ اینجا کسی قدر نمیدونه ... مگه جوون ها می فهمن ؟ ... مصطفی سکوت معنا داری کرد . از مغازه که خارج شدیم خندید و زیر لب گفت : - بنده خدا اگه همه بخوان این طوری فکر کنن که باید کشور رو دو دستی تقدیم دشمن کنیم . *** ماه رمضان نزدیک بود . هنوز یک هفته به پایان مرخصی اش مانده بود که ساکش را بست و آماده رفتن شد . مادر گفت : - مصطفی جان زوده الآن ... هنوز که وقت داری ؟ - نه ... اگه بمونم روزه ام خراب می شه انگار قرار بود با همین زبان روزه به دیدار خداوند برود ... ... دو روز بود که برای اشرار کمین زده بودند . در دمای چهل درجه کویر تشنه و گرسنه توی دیدگاه بالای کوه پنهان شده بود . فرمانده به یکی از نیروها گفت : - مصطفی روزه است . برو جات رو با اون عوض کن تا کمی استراحت کنه زمانی که مصطفی مشغول پایین آمدن بود درگیری شروع شد و به ضرب گلوله تروریست های گروهک ریگی به شهادت رسید *** نکته های دقیقی را در تربیت بچه ها رعایت می کرد . خواهرم یک چیپس خریده بود . خواستم مقداری از آن را برای پسر کم سن و سالم بردارم . مصطفی گفت : - اول اجازه بگیر بعد بردار . این طوری حلال خوردن رو به بچه ات آموزش دادی!
ثبت دیدگاه