شناسه: 90325

فرمانده

راوی پدرشهید:سن و سالی نداشت ولی سعی می کرد روی پای خودش بایستد . در همان آغاز نوجوانی از پدرم خواست برایش گاری بخرد و با آن کار کند . مدتی بعد رفت سراغ مغازه جوشکاری محله مان و شاگردی کرد . این اواخر هم در نانوایی کار می کرد تا اینکه به سن قانونی رسید و رفت سربازی . هیچ وقت اهل ولخرجی نبود . بر خلاف همدوره ای هایش حقوق ناچیز سربازی را حیف و میل نمی کرد . در اولین فرصت برای ثبت نام گوشی تلفن همراه اقدام کرد و بدون اینکه یک ریال از پدرم پول بگیرد ماشینی خرید و در اوقات فراغت با آن کار می کرد و قسط اش را می داد *** از زبان پدر شهید دو تا از برادرهایم شهید شده بودند . رفتار های مرتضی شباهت عجیبی به آنها داشت . برای من و مادرش احترام خاصی قائل بود . یک شب که خوابیده بودم گرمای ملایمی را روی دست راستم حس کردم . گرمای نفس مرتضی بود . آهسته دستم را بوسید و بعد هم صورتم را ... *** قد بلند و ورزیده بود به همین خاطر توی سربازی کارهای عملیاتی را به او سپرده بودند . در آنجا هم مرتضی نشان داده بود که سر نترسی دارد و با شجاعت خاص خودش با مجرمان رودر رو می شد . یک بار به تنهایی وارد خانه قاتلی فراری شده و او را دستگیر کرده بود . فرمانده اش که مرا دید با افتخار گفت : «من فرمانده مرتضی نیستم ، او فرمانده من است» !

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه