شناسه: 90328

شهادت

راوی مادرشهید:ولی الله چامی پور پدرم بعلت کهولت سن فلج شده بود . ولی الله با این که سن و سالی نداشت اما مثل یک مرد بالغ هوای پدر بزرگش را داشت . خودش او را به حمام می برد و تر و خشکش می کرد . یک بار که از حمام برگشته بودند دیدم پدرم را نشانده روی صندلی و دارد موهایش را شانه می کند . توی ذهنم خدا را شکر کردم . من تک فرزند بودم . بعد از ازدواج هم خداوند دو دختر به من داده بود . پدر و مادرم خیلی دوست داشتند یک نوه پسر داشته باشند . بالاخره خداوند ولی الله را نصیبمان کرد و علاقه خاصی بین او و پدربزرگ و مادربزرگش برقرار شد . حالا او بزرگ شده بود و مثل پروانه دورشان می چرخید . داشتم با چشم خودم حکمت خدا را می دیدم *** سیگاری بودم به همین دلیل دکتر برایم آزمایش نوشت . موقع گرفتن نتیجه ، رسید آزمایشگاه را به ولی الله دادم و از او خواستم زحمت این کار را بکشد . او یکی از آشناها که بزرگتر بود را با خودش برد و برگه را گرفت و برایم آورد . وقتی علت اش را سوال کردم گفت : « می خواستم اگه نتیجه آزمایش بد باشه یک دفعه به شما گفته نشه» . *** زندگی ما عشیره ای بود و بزرگ خاندان نقش زیادی در فامیل و روابط اجتماعی داشت . ولی الله بیشترین تاکیدش بر حفظ حرمت بزرگ تر ها بود و این را مایه وحدت و یکپارچگی طایفه می دانست *** اُنس عجیبی با خواهرش داشت . بعد از شهادتش که لباس های او را تحویلمان دادند دیدم روسری دخترم هم داخل کیف سربازی اش است . خواهرش گفت : « داداش این رو از من گرفته بود و توی تنهایی هاش روسری رو بو می کرد که دلتنگ نشه» *** شهادت پسرم حال و هوای روستا را عوض کرد . تا یک سال هر شب جمعه به یادش دعای کمیل برقرار شد و خیلی از جوان های عشیره او را الگوی خودشان قرار دادند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه