شناسه: 90348

کفن

راوی همسرشهید:رضا نجفی توی بیابان های اطراف زاهدان برای اشرار کمین زده بودیم . بعد از چهل و هشت ساعت کارمان به درگیری کشید . یک تیر به کمر آقا رضا خورد و افتاد روی زمین . درگیری که تمام شد او را به بیمارستان شهر رساندم. پزشک اورژانس یک مداوای سرپایی روی او انجام داد و قرار شد برای ادامه درمان به زادگاهش ،زنجان، فرستاده شود . داشتم کارهای انتقالش را انجام می دادم که مچ دستم را گرفت : - نه نفرستین ام زنجان ! ... پدر و مادرم اگه منو تو این وضعیت ببینن ناراحت میشن - پس چی کار کنم ؟ - می رم قم ... برادرم اونجاست . بعد از این که خوب شدم به پدر و مادرم خبر می دم *** مراسم های محرم و صفر در زنجان بسیار باشکوه بود . نظم و انضباط اطراف زینبیه یک تلاش شبانه روزی را می طلبید . رضا از آن هایی بود که توی محرم ، صبح می رفت سر کار و نیمه های شب برمی گشت . یک بار گفتم : - جداقل شب ها یک مقدار زودتر بیا خانه - اتفاقا شب ها کار بیشتری داریم . ثوابش هم بیشتره *** کل تعطیلات عید را رفته بود سر کار . حالا که فقط دو روز از آن مانده بود آمد خانه : - وسایلی که لازم داریم رو جمع کن یک مسافرتی بریم خیلی خوشحال شدم . بالاخره ما هم می توانستیم یک آب و هوایی عوض کنیم . می خواستم سوار ماشین شوم که گوشی موبایلش زنگ خورد . تلفن را که جواب داد پرسیدم : - آماده باش خوردین ؟ - آره - خُب بگو تو مسافرتم . راهم دوره ... - چرا دروغ بگم ؟ ... فراخوانی شدم . باید برم ما را همان جا گذاشت و رفت ! *** رفته بودم باشگاه تکواندو . چند نفر داشتند تمرین می کردند . به یکی از آنها گفتم : - ببخشید برای ثبت نام اومدم ... آمد کنار سالن و بعد از سلام و علیک گفت : - باید صبر کنید که مربی اصلی بیاد . من اینجا فقط ارشد کلاس ام از او تشکر کردم و روی یک صندلی نشستم . دقایقی بعد آقا رضا وارد باشگاه شد . فامیل مان بود . از دیدنش خوشحال شدم و به استقبالش رفتم . هم زمان رزمی کارها هم برای او ادای احترام کردند . همان ارشد کلاس آمد و به من گفت : - جناب نجفی مربی ما هستند . می تونید با ایشون هماهنگ کنید از آقا رضا پرسیدم : - شما مربی دفاع شخصی هستین و ما نمی دونستیم ؟ سرش را پایین انداخت و با خنده پاسخ داد : - رفقا شوخی می کنن ... در خدمتم *** گفت : - حاج آقا حسینی رفت مکه - اِ ... به سلامتی . خوش به سعادتش - بهش گفتم برام یه سوغاتی مخصوص بیاره - چه سوغاتی ؟ - راستش گفتم برام از اونجا یک کفن بیاره ! - این حرف ها چیه رضا ؟ ... ما فقط یه ساله ازدواج کردیم - ناراحت نشو ... بالاخره مرگ حقه ولی من یک مقدار ناراحت شدم . یکی دو ماه دیگر که کفن به دستش رسید آن را توی کمد مخفی کرد . یک بار که رضا در خانه تنها بود دیدم کمد لباس ها به هم ریخته . کفن جابجا شده بود . موضوع را زیاد جدی نگرفتم اما وقتی این کار تکرار شد فهمیدم زمان هایی که خانه نیستم آن خلعت آخرت را باز می کند و با خدای خودش راز و نیازی دارد !

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه