مهربانی
راوی مادرشهید:پسر بزرگ ام از توی حیاط داد زد: - مامان ... مامان ... ابوالفضل حالش بده غذا را رها کردم روی اجاق گاز و سراسیمه خودم را رساندم بالای سرش . دیدم بچه افتاده گوشه دیوار و دهانش کف کرده. پرسیدم: - چی خورده مگه؟ به تته پته افتاد و گفت: - ما هر روز می رفتیم در مغازه و گندمک رنگی می خریدیم. امروز دیدم ابوالفضل یه جعبه کوچیک دستشه که پر از گندمه . تا خورد اینجوری شد بعد هم اشاره کرد به جعبه زرد رنگی که توی جیب ابوالفضل بود . زدم توی سر خودم: - خدایا خودت رحم کن داخل آمبولانس برای پرستار توضیح دادم که این بچه مرگ موش خورده است. تیم پزشکی هر کاری از دستشان برمی آمد انجام دادند ولی امکانات بیمارستان نیشابور کم بود. چند دقیقه ای در اورژانس ماندیم و با دستور پزشک شیفت راهی مشهد شدیم. روز تاسوعا بود روز متعلق به حضرت اباالفضل (ع). دسته های عزاداری سینه زنان به طرف حرم امام رضا (ع) می رفتند. آمبولانس در ترافیک یکی از خیابان ها متوقف شد. اضطراب و نگرانی ام لحظه به لحظه بیشتر می شد. بچه ام داشت از دست می رفت. رو کردم به سمت گنبد طلای حضرت و با امام درد دل کردم. همان طور که داشتم اشک می ریختم ابوالفضل ناله کرد. معلوم بود حالت تهوع دارد. پرستار سرش را بالا آورد و گردن بچه را کج کرد. پسرکم یک دفعه عُق زد و هر چه خورده بود را بالا آورد.دانه های سمی گندم همراه استفراغ بیرون آمدند. همین باعث شده که زهر وارد خونش نشود. دقایقی بعد رنگ و رویش برگشت ... * * * این که شهدا زنده اند را قبول داشتم اما گاهی اوقات حضور شهید خیلی واضح می شود. آمد به خوابم و گفت: - قراره بری مسافرت ... بچه رو با خودت نبر پسرم یادگاری زندگی مشترکم با ابوالفضل بود. به این بچه عشق می ورزید اما حالا گفته بود که او را با خودم نبرم. برایم عجیب بود تا این که چند روز بعد تلفن ام زنگ خورد. شماره ناشناس بود: - شما دعوت شدین برای سفر حج! * * * اهل صله رحم و رسیدگی به قوم و خویش بود اما نه این که یک دفعه بخواهد به همه سر بزند. آمده بود مرخصی و اصرار داشت که با همه فامیل ملاقات کند. حتی عمه و عموی من . با تعجب گفتم: - الآن که عید نوروز نیست. چه اصراری داری حالا؟ - نه دلم براشون تنگ شده! در مدت کوتاهی همه را دیدیم جز یکی از عموهایم را. از این که نتوانسته بود برود خانه شان ناراحت بود. با حسرت گفت: - کاش زنگ می زدیم که بیان خونمون. - ایشاالله دفعه بعد که اومدی اما دفعه بعدی در کار نبود. رفت مرز تایباد و در همان ماموریت شهید شد. * * * تا آخرین روزهای بارداری نمی دانستم فرزندم پسر است یا دختر. شبی که برای وضع حمل در بیمارستان بستری شدم ابوالفضل را راه ندادند. صبح روز بعد با گل و شیرینی آمد و من و نوزادش را دید. تنها که شدیم خندید و گفت: - دیدی آبرمون رفت؟! - چطور؟ - راستش من دیشب به قدری خوشحال بودم که نرفتم خونه. هیمن طور با ماشین توی خیابون ها می چرخیدم که یک دفعه ماشین زیر پام خاموش شد. دست تنها هل اش دادم گوشه خیابون ولی هر کاری کردم روشن نشد. گشت شبانه پلیس به من مشکوک شد و آمد سراغم. شما یک نفر رو ببینی که ساعت دو نصف شب داره با ماشینی ور میره و تلاش می کنه روشنش کنه بهش مشکوک نمی شی؟ - چرا خُب ... پس چی کار کردی؟ - هیچ. همکار بودیم. یکی شون به صفحه کیلومتر ماشین نگاه کرد و گفت: «آقای آتشگاهی شما که اصلاً بنزین ندارید!» تازه اون موقع بود که یادم اومد از ذوق دیدن تو و پسرمون یادم رفته بنزین بزنم! * * * رفته بودیم منزل پدر شوهرم. ابوالفضل با پدرش خیلی صمیمی بود اما آن شب پدر از موضوعی ناراحت بود و زیاد حال و حوصله نداشت. ابوالفضل آن قدر گرم و شوخ طبع بود که بالاخره بابا را خنداند و فضای خانه عوض شد. مقداری که گذشت گفت: - حیف که من میرم شهید میشم. دیگه کسی نیست بیاد شما رو بخندونه. - پاشو خودتو جمع کن ... اینقدر آدم هست برای شهید شدن که نوبت به تو یکی نمی رسه. اما نه. انگار نوبت ابوالفضل بود و خودش این را می دانست. *** وضع مالی مان چندان تعریفی نداشت. ابوالفضل زندگی را با حقوقی که می گرفت می چرخاند. با همه این حرف ها مدتی بود که به قول معروف کف گیرش به ته دیگه خورده بود.من خبر داشتم که مقداری پول از یکی از رفقایش طلب دارد. به او گفتم: - چرا بهش نمی گی که پولت رو بیاره؟ - شاید الآن نداشته باشه. اگه بگم ممکنه خجالت بکشه. * * * خودش در برخوردهای اجتماعی مؤدب و صمیمی بود و اصرار داشت که پسرش هم همین طوری باشد. می گفت : « اگه بقیه می گن عمه این باید بگه عمه جان» * * * وقتی شوخ طبعی و بذله گویی اش گل می کرد راهی برای فرار مخاطب نمی گذاشت. عکس قشنگی انداخته بود و از من خواست آن را به کسی نشان ندهم. من هم یکی از آن عکس ها را گذاشتم داخل کیف شخصی ام. یک روز که رفته بودیم مهمانی خانوادگی گفت: - خانوم کیفت رو بده لطفاً من از همه جا بیخبر کیف ام را دادم. بازش کرد و عکس خودش را به حاضران نشان داد: - خداوکیلی ببینید چقدر خوش تیپ افتادم. حیف من نبود دادنم به این! قهقهه مهمانان رفت هوا ...
ثبت دیدگاه