پدر
به نقل از دختر شهید غلامحسین جعفری شاهرودی:قول مردانه پدرم من به¬همراه مامان و آبجی¬هایم به ایرانشهر پیش پدرم رفتیم، عیدقربان بود؛ پدرم همیشه برای اعیاد مذهبی، ایام عزاداری و آداب و رسوم مذهبی، احترام و توجه خاصی قائل بود. آن¬روز گوسفند قربانی کردیم و بین مستحقان تقسیم کردیم. پدرم مشغول کباب کردن مقداری از گوشت¬ها شد، بوی کباب در حیاط پیچیده بود؛ اولین سیخ که آمده شد جلوی من گرفت: «دخترم این سیخ کباب را تا داغ است، برای سربازی که سرکوچه نگهبانی میدهد، ببر، ما باید حواسمان به این بچه¬ها که ازخانواده¬هایشان دور هستند باشد». بعداز دو روز باید به زاهدان برمی¬گشتیم؛ موقع خداحافظی ناگهان بغضم شکست، و به طرف پدرم دویدم؛ اینبار حس عجیبی داشتم نمی¬توانستم از او جدا شوم. پدرم درحالیکه مرا در آغوش خود می¬فشرد گفت: «جوجه بابا ناراحت نباش، دو روز دیگر پیشتان میایم». دو روز برای آمدن پدرم لحظه شماری می¬کردم. پدرم هیچ¬وقت بدقولی نمی¬کرد، مطمئن بودم که به قول مردانه خود عمل می¬کند. اما اینبار خودش نیامد پیکر بی جانش آمد. به¬نقل از دختر شهید غلامحسین جعفری شاهرودی «سرباز کوچک ملت» همسرم در طول خدمت فردی جدی، شجاع و قانونمند بود، و در عین¬حال با پرسنل خود بسیار مهربان و دلسوز بود. درموقع عملیات همیشه در جلوی پرسنل حرکت کرده و آنها را هدایت می-کرد. هیچ گونه ترسی در وجود ایشان نبود. بارها به ایشان گفته بودند که شجاعت شما کار دستتان می¬دهد؛ بهتر است پرسنل زیر دست خود را جلو بفرستید. ایشان به این کار اعتقاد نداشت؛ و همیشه معتقد بود که فرمانده باید جلوی پرسنل خود حرکت کند. خودش را سرباز کوچکی ازاین ملت می¬دانست. به نقل از همسر شهید غلامحسین جعفری شاهرودی «خدمت به خلق خدا» همسرشهیدم نه تنها در لباس نیروی انتظامی، بلکه در خارج از محیط کار هم مشکل¬گشای کار مردم بود؛ به¬نحوی که خدمت به خلق خدا را سرلوحه زندگی خود قرار داده بود. ازسوی دیگر آنقدر فرد متواضع و افتاده¬حالی بود که هیچ¬گاه، کسی نمی توانست متصور شود که ایشان چه¬قدر شجاع، غیور و بی¬باک است. در سفری که از زاهدان به زابل می¬رفتیم، تصادف وحشتناکی اتفاق افتاده بود. چند نفر مجروح شده و یک بچه به¬شدت آسیب دیده بود و نمی¬توانست نفس بکشد. ایشان جان بچه را نجات داده و با ماشین های عبوری روانه بیمارستان کرد. هیچ دلبستگی و تعلق¬خاطری به دنیا نداشت؛ و همیشه خداوند را ناظر و حاضر بر اعمال خود می¬دانست. به نقل از همسرشهید غلامحسین جعفری شاهرودی «راه ولایت» وقتی برادر همسرم خبر مجروحیت ایشان را آورد، مثل همیشه¬ گفتم: «همسر یک نظامی باید قوی باشد». اما هنگامیکه در بیمارستان متوجه شدم که این خبر مجروحیت، صرفا برای آماده کردن ما برای شنیدن خبر مهمتری بوده است ازحال رفتم. و آنگاه که در سردخانه بیمارستان همسرم را دیدم فکر ¬کردم خواب پریشانی است که به زودی تمام می¬شود. اما فردای آن روز که، نمازگزاران نماز جمعه، او را تشییع کردند، متوجه شدم که خواب نبوده است. یادم افتاد که همیشه می¬گفت: «از خداوند می¬خواهم که بتوانم در راه ولایت و رضایت رهبرم گام بردارم». شهادت ایشان موجب شد که من به خدا نزدیک¬تر شوم. به نقل از همسر شهید غلامحسین جعفری شاهرودی اولین سیخ کباب عیدقربان نزدیک بود. هرسال برای رسیدن عیدقربان لحظه¬شماری می¬کردم. عیدقربان همیشه گوسفند قربانی می¬کردیم. اینبار که بابا ایرانشهر رفته بود، ما باید پیشش می¬رفتیم. صبح روز عید، بعد از خوردن صبحانه، بابا قرآن را آورد و اول جلوی من گرفت. دیگر همه می¬دانستند که من سوگلی بابا هستم. باخوشحالی عیدی خود را ازلای قرآن برداشتم، و به بغل بابا پریدم. بابا قرآن را بوسید و آن را روی میز گذاشت. صورتش را غرق بوسه کردم و بابا مثل همیشه پیشانی¬ام را به آرامی بوسید. روی پای بابا نشستم و ازاو خواستم که داستان حضرت اسماعیل را بگوید. بااینکه هرسال این داستان را برایم می¬گفت هنوز هم شنیدنش برایم تازگی داشت. بابا همیشه می¬گفت: «حضرت ابراهیم برای رضایت خداوند، حاضر شد ازجان جگرگوشه¬اش حضرت اسماعیل هم بگذرد». وقتی که گوشت گوسفند قربانی شده را آوردند، بابا صدایمان کرد تا به کمکش برویم. بابا خودش گوشت¬ها را بادقت ¬شست و در سبد ¬گذاشت. مامان هم آن¬ها را بسته¬بندی کرد. آبجی بزرگم روی برچسب¬ها اسم ¬نوشت و من آنها را بر بسته¬های گوشت چسباندم. بعد بابا گوشت¬ها را در دورن یک جعبه بزرگ گذاشت تا برای مستحقان ببرد. یک قسمت کوچک هم برای خودمان کنارگذاشته بود. بابا مشغول کباب کردن آن¬ها شد، بوی کباب در حیاط پیچیده بود؛ دلم داشت ضعف می¬رفت. چند قدم به سمت منقل رفتم و بوی آن را از نزدیک استشمام کردم. بابا لبخندی زد. خودش می¬دانست که من چه¬قدر کباب دوست دارم؛ مخصوصا کباب آبداری که خودش پخته باشد. وقتی که اولین سیخ آماده شد، بابا سیخ را جلوی من گرفت: «جوجه بابایی، این سیخ کباب را، برای سربازی که سرکوچه نگهبانی می¬دهد، ببر، ما باید حواسمان به این بچه¬ها که ازخانواده¬هایشان دور هستند باشد».
ثبت دیدگاه