حجاب
حمزه کارگر نشسته بودم داخل مغازه خیاطی حمزه . یک آقایی آمد و پیراهن اش را تحویل گرفت . آن را مقابل آینه پوشید و خودش را ورانداز کرد . واقعا زیبا دوخته شده بود . مرد غریبه حسابی تشکر کرد و رفت . به حمزه گفتم : - دستمزدت چی ؟ - این واقعا فقیر بود . قول داده بودم مجانی برایش بدوزمش *** داداش حمزه خیلی با من مهربان بود . یک روز که داشتم با دوستانم توی کوچه بازی می کردم از مقابلم رد شد ولی برخلاف همیشه تحویلم نگرفت . متوجه شدم که از چیزی ناراحت شده : «ای وای روسری ام افتاده ! » . سریع آن را پوشیدم . هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم ولی حمزه نسبت به حجاب ام حساس بود . شب که دوباره توی خانه همدیگر را دیدیم ، آنقدر با من سرسنگین شده بود که فهمیدم باید بیشتر از قبل مراقب رفتارم باشم . *** نوبت آبیاری زمین ام بود . ساعت سه سحر از خواب بیدار شدم . باید سریع خودم را به زمین کشاورزی ام می رساندم . همه اعضای خانواده سر جایشان خوابیده بودند جز حمزه ! . گوشه یکی از اتاق ها روبه قبله ایستاده بود و داشت نماز می خواند *** توی دفترچه خاطرات سربازی اش نوشته بود : - همه رفقایم داشتند کار خودشان را انجام می دادند ولی من همیشه دوست دارم توی مسجد کار کنم . دیشب تا ساعت سه داشتم شبستان را جارو می زدم
ثبت دیدگاه