مردخدا
شهید محمد رضا دهقانی پیرمرد بساط اش را پهن کرده بود کنار پیاده رو و داشت دست فروشی می کرد . برایش عجیب بود که سایر دست فروش ها نیامده بودند . با خودش گفت : «حتما به خاطر گرمای هوا بوده . چه می دانم ؟ شاید اگر آنها هم بعد از سال ها جاشویی روی لنج و قایق این و آن مثل من از کار بیکار شده بودند به گرما و شرجی هوا فکر نمی کردند » . همان طور که نشسته بود کنار وسایلش و داشت باخودش حرف می زد سایه یک مامور نیروی انتظامی را دید که افتاده بود روی گونی خرت و پرت ها . سرش را بلند کرد و در نور آزار دهنده خورشید توانست به زحمت اسم صاحب سایه را از روی اتیکت اش بخواند : « محمد رضا دهقانی» ! مامور پلیس نگاهی به چشمان ریز و کم سوی پیرمرد انداخت و گفت : « بابا جان مگر نمی دانی دست فروشی توی این خیابان قدغن شده ؟» . پیرمرد ساکت و متعجب به صورت جوان نگاه کرد . تازه متوجه شده بود که چرا سایر دست فروشان نیامده اند . منتظر بود جوان پلیس چهار طرف گونی را بلند کند و تمام بساط اش را با خود ببرد . به یاد آورد که با چه زحمتی آن سرمایه را جمع کرده بود . اگر این را هم از او می گرفتند دیگر امیدی نداشت که بتواند از نو شروع کند. دوست داشت التماس کند و به دست و پای مامور بیفتد ولی غرورش اجازه نداد . دلش می خواست به آن جوان بگوید : «زن و بچه ام چشم امیدشان به همین چندرغازی است که شب تا شب به خانه می برم» اما خشک اش زده بود و زبانش نمی چرخید . اصلا انگار زمان متوقف شده بود . ناگهان پلیس جوان جابجا شد و در مسیر تابش آفتاب قرار گرفت ، طوری که سایه اش روی صورت دست فروش افتاد . مامور پلیس نگاه پر مهری به پیرمرد انداخت و گفت : « مافوق ام دستور داده بساط دست فروش ها را جمع کنم . من تا پایین خیابان می روم و برمی گردم . شما هم توی این فرصت وسایلت را جمع کن و از اینجا برو» . بعد هم راهش را گرفت و رفت . پیرمرد با عجله بساط اش را جمع کرد و با یک حرکت آن را روی کول گذاشت . قبل از اینکه برود یک بار دیگر مامور نیروی انتظامی را که دور شده بود نگاه کرد : «خدا خیرت بده ، پسرم ... خدا عُمرت بده ... » . همراه این زمزمه لب های دست فروش پیر لرزید و چشمان خسته اش بی اختیار خیس شدند ... قاری قرآن بود ولی از خودنمایی دوری می کرد . در مسابقات قرآن مقام ممتاز آورد و خیلی مورد تشویق و تحسین مسوولین قرار گرفت . وقتی از او خواستند که خودش را برای شرکت در مرحله کشوری آماده کند گفت : « تا همین جا کافیه ... از این به بعدش ریا میشه » *** برای ماه عسل با نوعروسش رفت زیارت امام حسین (ع) . در آنجا متوجه شد که عده ای از اعضای کاروان ناتوان هستند . محمد رضا قید خرید و گشت و گذار عروس و دامادی را زد و به همسرش گفت : «شما با بقیه برو تا من هم هوای این ها رو داشته باشم» *** توی مراسم تشییع محمد رضا پیرمرد غریبه ای آمد سر خاک و زارزار گریه کرد . ناله اش به قدری طولانی شد که انگار یکی از نزدیک ترین افراد خانواده خود را ازدست داده بود . وقتی علت آن را پرسیدم گفت : « در سفر زیارتی کربلا همراه هم بودیم . من پادرد داشتم و نمی توانستم خوب راه بروم . محمد رضا مرا کول می کرد و با خودش به این طرف و آن طرف می برد . به او می گفتم : « من سنگین ام . راضی به زحمتت نیستم . برو به زیارت خودت برس» ولی او با خنده و شوخی حرف را عوض می کرد . وقتی هم که اصرار کردم گفت : « من جوانم . خدا به من پا داده می توانم تو را هم ببرم» » . *** بعد از این که اشرار قاچاقچی تعدادی از بچه های ناجا را سر بریدند محمد رضا آرام و قرار نداشت . مدام از آن ها یاد می کرد و صحنه های دلخراشی که دیده بود . یک روز که از ماموریت برگشت دیدم صورتش به طرز وحشتناکی آفتاب سوخته شده و لب هایش ترک خورده . پرسیدم : «مگه کجا بودی ؟» . اولش از جواب دادن طفره رفت ولی با اصرار من گفت : « توی بیابان های زاهدان براشون کمین زده بودیم ولی نیامدند سر قرار . اگر جابجا می شدیم یا تدارکات برایمان می آمد جای کمین لو می رفت . مجبور شدیم سه شبانه روز در کویر بمانیم . روز آخر ریگ بیابان گذاشته بودم زیر دهانم که بزاق ترشح کند و بتوانم تشنگی را تحمل کنم »
ثبت دیدگاه