تشنگی
بعد از این که اشرار قاچاقچی تعدادی از بچه های ناجا را سر بریدند محمد رضا آرام و قرار نداشت . مدام از آن ها یاد می کرد و صحنه های دلخراشی که دیده بود . یک روز که از ماموریت برگشت دیدم صورتش به طرز وحشتناکی آفتاب سوخته شده و لب هایش ترک خورده . پرسیدم : «مگه کجا بودی ؟» . اولش از جواب دادن طفره رفت ولی با اصرار من گفت : « توی بیابان های زاهدان براشون کمین زده بودیم ولی نیامدند سر قرار . اگر جابجا می شدیم یا تدارکات برایمان می آمد جای کمین لو می رفت . مجبور شدیم سه شبانه روز در کویر بمانیم . روز آخر ریگ بیابان گذاشته بودم زیر دهانم که بزاق ترشح کند و بتوانم تشنگی را تحمل کنم »
ثبت دیدگاه