شناسه: 91007

مردخدا

روزی صد تومان پول توجیبی می گرفت . در واقع کرایه ماشین اش بود که برود مدرسه و برگردد . در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد بسیاری از خانواده ها وضعیت معیشتی مناسبی نداشتند . آن روزها حقوق همسرم ماهیانه دو هزار تومان بود . حمزه آخر ماه آمد و همه پولی را که روزانه گرفته بود برگرداند . گفت : «این باشه برای کمک خرجی ...» تازه فهمیدیم که پیاده می رفته و کرایه راهش را پس انداز می کرده . *** مدرسه دولتی ثبت نامش کرده بودم اما چون تعداد دانش آموزان به حد نصاب نرسید کلاس منحل شد . مجبور بودم مدرسه غیر انتفاعی ثبت نامش کنم ولی شهریه اش سنگین بود . مسؤولین مدرسه هم آمدند و حال و روز ما را دیدند . با همه این حرف ها حمزه شور و شوق ادامه تحصیل داشت . آمد و گفت : « مامان ، اگه ثبت نامم کنی قول می دم دو سال رو تو یک سال تحصیلی بخونم » . به هر سختی بود فرستادمش مدرسه . او هم به قولش عمل کرد و جهشی خواند *** یکی از اقواممان سه پسر معتاد داشت . حمزه همیشه به حالشان تاسف می خورد و می گفت : «این سه تا مثل شاخ شمشاد بودن ولی آب شدن . خوش به حال کسانی که انتقام این ها رو می گیرن» . در دوران نوجوانی ژست نظامی ها را می گرفت و عکس می انداخت . آخرش هم طاقت نیاورد و رفت برای استخدام در ناجا *** سن و سالی نداشت . می خواستیم با ماشین برویم بیرون .به احترام من و پدرش فوری رفت و عقب نشست . وقتی میزبانمان تعارف کرد که بیاید جلو ، گفت : «گناه داره پشتم به اونا باشه» *** نزدیک عید نوروز بود . با هم رفتیم بازار . تصمیم داشتم برایش یک شلوار نو بخرم . آن را که دید گفت : « نه من اینو نمی خوام . مال لات هاست ...» . دو تا وصله سر زانویی خرید و دوخت به شلوار پاره اش . عید آن سال را با همان شلوار سر کرد . وقتی یادآوری اش کردم خندید : «تا سال دیگه هم خدا بزرگه » *** مرزبانی که بود 270 هزار تومان حقوق می گرفت . 100 تومانش را به من می داد و همین مقدار را هم برای دوا و درمان پدرش کنار می گذاشت . وقتی گفتم برای خودت پس انداز کن و به فکر ازدواجت باش جواب داد : «تا خوب بهتون نرسم ازدواج نمی کنم ... » *** معرفت عجیبی نسبت به رهبری داشت . حرف ایشان که به میان می آمد می گفت : « هرکسی به رهبر بی احترامی کنه سروکارش با اهل بیته.» *** روز مادر بود . از ایرانشهر زنگم زد : - من اومدم توی یک مغازه ولی هر چی فکر می کنم نمی دونم براتون چه هدیه ای بخرم - خودت رو به زحمت ننداز مادر - زحمتی نیست . گوشی رو میدم مغازه دار خودتون هر چی خواستین سفارش بدین من با پارچه فروش صحبت کردم و یک چادر نماز ارزان قیمت را اسم بردم . وقتی آمد مرخصی دیدم یک پارچه زیبا و گران قیمت با خودش آورده : - باید برای شما یک هدیه ارزشمند می خریدم . رفتم توی پیاده رو و از یک حاج خانم با شخصیت خواهش کردم برای روز مادر چیز مناسبی انتخاب کنه . اون هم دست گذاشت روی این پارچه *** مادر بزرگ حمزه فلج بود . پسرم همیشه که به مرخصی می آمد او را جابجا می کرد تا این که در یکی از مرخصی ها دیدم از این کار طفره می رود . وقتی شهید شد علت اش را فهمیدم . موقع غسل جای جراحی روی دست و پایش معلوم بود . همکارانش گفتند : « حمزه توی مرز دو بار مجروح شد اما به ما اجازه نداد به منزل خبر بدیم . می گفت پدرم بیماری کلیه داره . اگه بخواد از لرستان بیاد ایرانشهر اذیت می شه » *** سال ها پیش پیرزن فقیر و آواره ای آمد در منزلمان . ما هم گوشه ای از خانه را به او اختصاص دادیم . حمزه شش هفت سال مونس و همدم این پیرزن بود . خودش برایش غذا می برد و از او مراقبت می کرد . وقتی شهید شد پیرزن خیلی به هم ریخت و دست به دعا برداشت : «خدایا من به سالش نرسم » . همین طور هم شد *** رابطه عاطفی ام با حمزه خیلی زیاد بود . بعد از شهادتش نمی توانستم در خانه بمانم و به هر بهانه ای می رفتم سر خاکش . کنار پسرم ساعت ها اشک می ریختم و درد دل می کردم . یک بار نیمه های شب مامورین گشت پلیس آمدند گلزار شهدا . از شنیدن صدای یک زن در آن جا متعجب بودند . وقتی حال و روزم را دیدند منقلب شدند و با همان ماشین گشت مرا به منزل رساندند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه