شناسه: 91429

اتاق شهدا

به نقل از فرزند شهید:وقت‌هایی بود که موقع نوشتن خاطرات شهدا، به بن بست می‌خورد؛ اما چاره‌ی کار دستش بود. چون همیشه با وضو بود،. بلند می‌شد دو رکعت نماز می‌خواند. می‌گفت: «همینکه تشهد نماز را می‌دهم، انکار مطالب خود به خود بیرون می‌ریزد.» گفت: «گاهی حمد و قل هو الله می‌خوانم بعد چیری یادم می‌آید، انگار خود شهید اینجاست.»
توی اتاق کارش در منزل که به اتاق شهدا معروف بود، ما حق سر و صدا نداشتیم. می‌گفت: «بروید بیرون، من هم الان می‌آیم. اگر در این اتاق غیبتی یا حرفی زده شود، شهدا تا چند روز نمی‌آیند.»
یک بار هیئت حضرت رقیه داشتیم. همان شب خواب دیدند، بسیاری از شهدا جمع‎اند و در هیئت حضور دارند. آمد و گفت: »هیئتتون قبول شده!»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه