دزود برخمینی
به نقل از برادر شهید:شب آمد پیش من و گفت: «داداش، اگر مزاحم نیستم امشب پیش شما بمانم.» گفتم: «قدمت به چشم، بمان!» گفت: «یک مقوای تخت و بزرگ احتیاج دارم.» مقوا را برایش تهیه کردم و به خانه بردم. دیدم برداشت و روی مقوا کلمات درود بر خمینی را در آورد. تعجب کردم که این را برای چه میخواهد. بعد از آن گفت: «داداش میخواهم این را ببرم بیرون اگر گیر افتادم و پا پی شما شدند بگویید هیچ اطلاعی از من و کارهایم ندارید.» و رفت. فردا صبح که از خانه بیرون رفتم روی تمام دیوارها نوشته شده بود «درود بر خمینی.»
ثبت دیدگاه