شناسه: 91785

کربلا

جلال پورحسینی قلکی داشت که از نوجوانی پول هایش را داخل آن می گذاشت و پس انداز می کرد . وقتی رفته بود سربازی تلفن زد و به مادر گفت : - از پول های داخل قلک بردارید و به آدم های فقیری که می شناسید کمک کنید . لازم نیست به من هم بگید که چقدر برداشتید *** با این که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود اما روزه اش را کامل می گرفت .آن ایام توی نانوایی کار می کرد . یک بار دلم برایش سوخت و برای خوردن سحری بیدارش نکردم . صبح با ناراحتی علت این کارم را پرسید . گفتم : - کنار تنور تشنه ات می شه - نه من هم مثل بقیه باید روزه ام را بگیرم و گرفت ! *** خیلی دوست داشتم به زیارت کربلا بروم ولی دست و بال همسرم خالی بود . یک روز جلال از سر کار برگشت و گفت : - اسم شما و بابا رو برای کربلا نوشتم ! - خودت چی ؟ - کربلای من جای دیگه اس راست می گفت . با پولی که از کار در نانوایی به دست آورده بود من و پدرش را فرستاد زیارت کربلا . مدتی بعد خودش به همنشینی اباعبدالله الحسین (ع) مفتخر شد و به شهادت رسید !

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه