شهادت
شهید فرهاد فراهانی. پایش تیر خورده بود. ابتدا فکر کردم توی درگیری بوده اما وقتی زنگ زدند و تهدیدش کردند فهمیدم قضیه خیلی جدیتر از این حرفهاست. آن وقتها در کلانتری 114 عباس آباد خدمت میکرد. کارش را دوست داشت و به حلال خوری خیلی اهمیت میداد. ضارب پشت تلفن به او گفت: - سرت رو نشونه گرفته بودم ولی دلم برای جوونیت سوخت، زدم تو پات نه فقط نترسید بلکه در کارش مصممتر شد. از این که به نظام خدمت میکرد به خودش میبالید ولی کمتر به زبان میآورد. وقتی «امید حاجی علی اکبری» شهید شد مثل آتشفشان فوران کرد و آرزویش را گفت: - من دوست دارم یه تیر به پیشونیم بخوره و ایستاده مثل کوه شهید بشم. دلم میخواد با سر خونی به درگاه خدا برم! اولین بار بود که به این صراحت درباره شهید و شهادت صحبت میکرد. با شنیدن این حرف هری دلم ریخت ... *** بارها از او شنیده بودم که میگفت: - آدم آگه به جایی برسه از انجام مستحبات می رسه به همین دلیل علاوه بر نماز و روزه و عبادات واجب حواسش به مستحبات هم بود. معمولاً برای خودش ختم قرآن داشت. میدانستم که توی مسابقات قرآن ناجا مقام آورده بود. البته افتخارات دیگری هم داشت، مثل کسب مقام قهرمانی در مسابقات تیراندازی ولی هیچ وقت اهل خودستایی نبود تا این که یک روز صبح که از خواب بیدار شد گفت: - دیشب یه خوابی دیدم - چه خوابی؟ - تمام فرماندهان نیروی انتظامی جمع شدن و بِهم یه درجه دادن. منم پرچم نیروی انتظامی رو بلند کردم و همه به من احترام گذاشتن! فرهاد جوان پاکی بود و من به همسری با او افتخار میکردم. زندگیمان سر و سامان گرفته بود و وقتی خوابش را برایم تعریف کرد اصلاً فکر نکردم آن خواب میتواند نوید بخش یک اتفاق ناگهانی باشد که زندگیام را زیر و رو کند. با این که در محل کارش بسیار منضبط و کارآمد بود اما توی خانه با دختر چهار سالهمان، مبینا، خاله بازی میکرد و مثل او بچه میشد. در همان حال که برای فرزندم یک پدر خوب بود برای پدر و مادر خودش یک فرزند شایسته بود. پدرش خاطره جالبی از رفتار بچگیهای او داشت: - از بچگی خیلی احترامم را داشت و توی کارها کمکم میکرد. یکبار که با فرهاد سرِ زمین کشاورزی مشغول بودیم یک مقدار کارمان طول کشید. دست تنها از عهده بقیه کار برنمی آمدم. فرهاد با این که امتحان داشت چیزی نگفت و رهایم نکرد. دانش آموز تنبلی نبود. معلم اش که بعداً این موضوع را فهمید، تحسین اش کرد ... دو روز بعد از آن رؤیا قرار شد که به جای یکی از رفقایش برود محل کار. ساعت چهار بعد از ظهر مرا به خانه مادرم رساند و رفت. همان شب توی «میدان ونک» او را ترور کردند و به آرزویش رسید. صبح روز بعد که این خبر را شنیدم یک بار دیگر حرفش را به خاطر آوردم: «من دوست دارم یه تیر به پیشونیم بخوره و ایستاده مثل کوه شهید بشم. دلم میخواد با سر خونی به درگاه خدا برم!». فرهاد در تهران و ملایر تشییع باشکوهی شد و پیکر مطهرش را در زادگاهمان دفن کردیم. وقتی وارد خانه بدون فرهاد شدم دلم گرفت. هنوز از در و دیوار خانه صدای قرآن خواندنش میآمد. رفتم سراغ قفسه کتاب و قرآنش را برداشتم. تا سوره «مزمل» خوانده بود. همان لحظه تصمیم گرفتم که به یادش ختم قرآن او را تکمیل کنم: - یا ایها المزمل * قم الیل الا قلیلا * نصفه او انقص منه قلیلا ... دیگر نتوانستم جلوی سیل اشکم را بگیرم. بغض ام ترکید و مثل ابر بهاری گریه کردم ...
ثبت دیدگاه