شناسه: 92238

تعبیر یک خواب

نقل از برادر شهید:ماه مبارک رمضان سال 1383 وقتی به مرخصی آمد، احساس کردم خیلی ناراحت است و غمی سراپای وجودش را فرا گرفته است وقتی احوالش را پرسیدم و دلیل ناراحتیش را جویا شدم گفت: خوابی دیده است و تعبیرش را نیز از منبعی قابل اعتماد پرسیده است و اکنون از تعبیر خوابش ناراحت و نگران است. احساس می کند به زودی اتفاق ناگواری برای خود یا خانواده اش می افتد، من هرچه از خواب و تعبیرش پرسیدم جوابی نداد. باز هم اصرار کردم اما در پاسخ به من گفتند الان وقت مناسبی نیست اول باید نذری را که کرده ام ادا کنم. برای ادای نذری گوسفندی خریداری می کردیم. من به ایشان گفتم تا بعد از افطار صبر کند. بعد از افطار به یکی از دوستان که کارش خرید و فروش دام بود زنگ زدم و قرار شد که گوسفندی برایم بیاورد.

هنگامی که قربانی رسید ایشان بیرون بودند من زنگ زدم تا برای ذبح گوسفند به خانه بیاید. بعد از گذشت مدتی ایشان به همراه چند نفر از همکارانش به خانه برگشتند، سپس گوسفند را قربانی و گوشت آن را تقسیم کردیم.

صبح روزبعد گفت چند روزی مرخصی گرفته و تصمیم دارد برای دیدن اقوام به شهرستان خرم آباد برود. من خوشحال شدم و گفتم من نیز با شما می آیم. در حال گفتگو بودیم که من دوباره از خوابش پرسیدم. ایشان پس از اصرار زیاد از طرف من راضی شدند که تعبیر خوابش را برایم بگوید. به من گفتند که تعبیر خوابش مرگ یکی از عزیزان است. شاید کسی از خانواده ما از دنیا برود و شاید هم خود من باشم. اندوه و غمی سراپای وجودم را فرا گرفت و برای دلداری ایشان گفتم همیشه همه خواب ها تعبیر دیگری دارد.

بعدازظهر همان روز بود که از دفتر فرماندهی به ایشان زنگ زدند وایشان را برای رفتن به ماموریتی مهم فرا خواندند. من مخالفت کردم ولی گفت از دفتر فرماندهی است کاری نمیتوان کرد. برای انجام مقدمات ماموریت از مهیا شدند ورفتند. دو سه روزبعد یعنی بیست و سوم ماه مبارک رمضان ساعت 9 صبح بود که خواب برادرم تعبیر شد و خبر شهادت ایشان را به من دادند.

بعد از چهلم شهید، وسایل وکیف دستی ایشان را باز کردم و دفترچه خاطرات ایشان را نگاهی انداختم نوشته بود: خواب دیدم که با مرحوم پدرم به سرزمین وحی رفته ایم و در آنجا خانه ای را دیدیم که با سنگ ساخته بودند و مردمی را دیدیم که با لباس سفید عربی به دور خانه می چرخیدند و سنگها را می بوسیدند. من و پدرم هم شروع کردیم به دور زدن که در همین لحظه مسجدی را در کنار خانه دیدیم. پدرم گفت که بیا با هم به داخل مسجد برویم، به سمت مسجد حرکت کردیم و وارد مسجد شدیم. دیدیم یک نفر با لباس سفید و عمامه سبز آنجا نشسته بود ما هم رفتیم و کنار آن شخص نشستیم بعد از چند دقیقه آن مرد دست پدرم را گرفت و از مسجد بیرون رفتند و مرا تنها گذاشتند، من هم پشت سر آنها حرکت کردم اما آنها درب مسجد را بستند، من فریاد زدم که مرا تنها نگذارید، آن شخص گفت تو باید اینجا بمانی، من باز فریاد زدم و پدرم را صدا زدم پدرم برگشت و گفت مگر نمی دانی آن مرد کیست؟ ایشان حضرت ابوالفضل هستند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه