شهادت
محمد حسین دباغ رفته بود نانوایی سر خیابان اما دیر کرد . وقتی برگشت دیدم سر و وضعش نا مرتب است : - کنار پیاده رو یک بنده خدایی حالش به هم خورد . رفتم کمک اش . تا الان طول کشید ** آدم تو داری بود . پدرم می گفت : « این رفته سراوان توی گردان . شهید می شه ها !» . وقتی این حرف بابا را برایش می گفتم می خندید : - نه ... ما از این لیاقت ها نداریم . تازه من توی بهداری ام . نترس . خطرناک نیست ** پدر من و دایی های خودش از جانبازان دوران دفاع مقدس بودند . روز جانباز که می شد مقید بود که حتما حضوری به آن ها سر بزند و تبریک بگوید . اگر هم شیفت بود تلفنی این کار را می کرد مادرش را در سن پانزده سالگی از دست داده بود . به همین دلیل برای مادر من احترام خاصی قائل بود . روز تولد حضرت زهرا (س) که می شد برای مادرم کادو می گرفت و روز مادر را به او تبریک می گفت . محمد حسین بهیار نیروی انتظامی بود . اگر فامیل و اطرافیان و همسایه ها کمکی لازم داشتند یا مثلا کسی حالش به هم می خورد فوری و بدون چشم داشت خودش را می رساند و یاری می کرد . واقعا هم کاربلد بود و به قول قدیمی ها موقع تزریقات دست سبکی داشت . یک روز مادرم مریض شده بود و نیاز داشت که سرم بزند . دیدم دستان همسرم می لرزد و نمی تواند رگ مادر را پیدا کند . از این که می خواست سوزن را در دست مادر فرو کند واهمه داشت ! این آدم ورزشکار با آن بدن ورزیده چنان قلب رؤوفی داشت که گریه اش گرفته بود . بالاخره هم حاضر نشد نیدل سرم را فرو کند توی رگ و صادقانه اعتراف کرد : نمی تونم !
ثبت دیدگاه