شناسه: 92496

شهادت

حمید رضا مهری هوا داشت تاریک می شد . شب قبل برف سنگینی زده بود و انگار آسمان ابری باز هم می خواست ببارد . با این که پسرم ،حمید رضا ،دبیرستانی بود ولی نگرانش بودم . برای چندمین بار رفتم توی کوچه . داشت از بیراهه به سمت خانه می آمد . نوک بینی و گونه هایش قرمز قرمز شده بود . برای این که از نگاه پرسش گر من فرار کند شاد و سرحال سلام کرد . جوابش را دادم و با هم رفتیم داخل خانه . نفس اش که چاق شد پرسیدم : - چرا از این طرفی اومدی ؟ صورتش از شرم رنگ عوض کرد : - خب دخترها هم مدرسشون با ما تعطیل می شه . نخواستم همراه اونا بیام ! داشتیم می رفتیم ماموریت . حمید در بیشتر برنامه ها حضور داشت . با تعجب پرسیدم : - خیلی وقته اینجایی ... تو چرا مرخصی نمی ری ؟ همان طور که بند پوتین هایش را می بست گفت : - دو ماه دیگه محرمه ... گذاشتم برای او موقع

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه