خواب
حدود ساعت یازده صبح روز دوشنبه مورخ 28/6/90 بود که پس از مراجعه به کلانتری سجزی به اتفاق فرمانده کلانتری به منزل شهید مهدی صبوری رفتیم. به محض ورود پیرزنی که مادر بزرگوار شهید بود به استقبال ما آمد و پس از اینکه وارد منزل شدیم مادر شهید گفت: «من می¬دانستم که امروز مهمان دارم ولی نمی دانستم مهمانان من شما هستید.کدام یک از شما در اردکان زندگی می کردید؟» به او گفتم: «من در اردکان زندگی می کردم برای چه این سؤال را کردی؟» گفت: «پسر من در اردکان شهید شد و قاتل او نیز اهل یزد است و ما از دست قاتل نیز رضایت دادیم و بعد از اینکه ما رضایت دادیم خانواده قاتل در این سال ها سعی کردند به ما سر بزنند و طلب حلالیت کنند و من تمایلی به آمدن آنها نداشتم دیشب خواب پسرم را دیدم که به من گفت: شما فردا مهمان دارید و یکی از مهمانان شما اردکان زندگی می¬کرده، آنها را تحویل بگیر و هر اطلاعاتی که خواست به او بده». همه¬ی همراهان من تعجب کردند و سرباز همراه من که از برادران اهل تسنن بود با وجودی که در اوایل کار تمایل زیادی به این کار نداشت با مشاهده این جریان تا پایان خدمت خود صادقانه و مجدانه برای تهیه¬ی این کتاب زحمت کشید.
ثبت دیدگاه